۱۳۹۲ تیر ۲۵, سه‌شنبه

رز سپید، پزشکی سوزنی و اسباب کشی

فرستاده شده 25 تیرماه 2572

اینـکه تـمام اینـها چه رابـطه ای با هم دارند رو شاید دیگر هرگز نــدونـیـد... چـون از نوشتن داستانشون در حال حاضر پشیمان شده ام. برای خـالی نـبودن عـریضه اما به این آهنگ زیبا از بـانـو شـمس و آقای مـسعودی گـوش بـدید تا در نـبود مـن بـیکار نـمونده باشید :)




۱۳۹۲ خرداد ۱۵, چهارشنبه

افـسانـه مــرد و نــامرد

فرستاده شده در 15 خـرداد 2572


روزی روزگاری در کشـوری دور "مـردی" و "نـامردی" که بـه هـم غـریبه بـودند، از گردش ِ روزگار با هم هـمراه شـدند، هـردو برای راهـشان آذوقه و آب و خـوراکی داشـتند و تـصمیم گـرفـتند درازی راه رو با گـفـتگو برای خـودشون کـوتاه کـنند.... از ابـتدای مسیر هر زمان احساس خـستگی میکردند، جایی می نشـستند و اگر آب و خـوراکی میخواستند، "مــرد" بـسرعـت بـقچه اش رو باز و "نـامرد" رو دعـوت به سـفـره خـودش مـیکرد، "نـامرد" هم با گـشاده رویی بر سـفره "مـرد" می نشست و با هـم از آب و خـوراک و آذوقه ای که هـمراه "مرد" بـود میخوردند و می نوشیدند. دو سه روزی گـذشت و آذوقه "مـرد" به پایان رسید و آخرین جرعه آبش هم با هـمسفرش قـسمت شـد!

صـبح روز دیگر "مـرد" از خـواب که بیدار شد، "نامرد" رو مشغول خوردن آب و خوراک دید... "صـبح بخیـر"ی گفت اما از سـنگ و علف صدا در اومد که از "نامرد" پاسخی نـیومد. از دعوتی برای خوردن و نوشیدن که هـیچ خـبری نـشد. مرد کـمی صـبر کرد و چـون دید هـمسفرش انگار نه انگار که آب و خوراک او تموم شده و هیچ تعارفی بهش نمیکند، وسایلش رو برداشت و هیچ نـگفت... هردو به راه ادامه دادند اما حالا "نامرد" یا چـند قدمی عـقبـتر میماند و یا چـند قدمی جـلوتر میرفت.
نصف روز گذشت و وقـت ناهار شد... باز "نامرد" بساط خورد و خوراکش رو کمی اونطرف تر پهن کرد و بدون اینکه هیچ حـرفی بـزند به تـنهایی مشغول خـوردن و نوشیدن شد! "مرد" باز کـمی صـبر کرد و چـون هیچ دعوتی از "نامرد" نشنید، بدون اینکه چیزی بگه در گوشه ای سرگرم استراحت شـد.. اما دروغ چـرا دیگر کـم کم هم گرسـنه شده بود و هـم تـشنه و از آب و خـوراک هم که خـبری نـبود.. اما باز به روی خـودش نیاورد و تـصمیم گرفـت که صـبر کـند، بلکه هـمسفـر ِ "نامرد"ش شـرمنده بـشه و حـق همسفری و همراهی رو بـجا بیاره.
اون روز گـذشت و "مرد" بدون قطره ای آب یا لقمه ای نان شـب رو به پایان رسـوند... فردا صـبح اما دوباره با قـیافه عـبوس "نامرد" و سـکوت او هـنگام خوردن و نوشـیدن روبرو شد.
"مـرد" باز تا ظهر صبر کرد و چـون هیچ نشانی از تقسیم خوراک و آب نـدید اینبار رو به همسفرش کرد و گفت: ما با هم همسفر شدیم تا سختی راه آزارمان نـدهد و من تمام آب و خوراک خودم رو با تـو قسمت کردم.. اما تـو وقت خوراک از من رو بر میگردانی و حـتی قطره ای آب هم به من تعارف نـمی کنی؟!
"نـامرد" پـاسخ داد: هـرکس مسئول و اختیار دار ِ خودش هست.. تـو دلت خـواست که آذوقه ات رو با مـن شریک شـوی اما مـن فـکر راهی که در پـیش هست رو میکنم و دلم نمیخواهد که آذوقه ام رو با کسی قسمت کـنم، حالا هم اگر خیلی تشنه هستی حـاضرم به عوض یکی از چشمانت به تـو جرعه ای آب بدهم...
"مـرد" که یگر بعد از دو روز تشنگی و گرسنگی کاملن درمانده شده بـود دید چاره ای ندارد و قبول کرد که بجای جرعه ای آب "نامرد" یکی از چشمهایش را کور کـند...
روز بعد هم به همین روی سپری شد و "مرد" ناچار شد برای جرعه ای دیگر چشم دیگرش رو هم از بینایی محروم کـند و چـون دیگر قادر به دیدن نـبود در هـمانجا نشست و "نامرد" به تنهایی به راه خـود ادامه داد!
کـم کـم هـوا تـاریک میشد و "مرد" برای گذراندن شـب به سختی تـمام پـناهگاهی در دل کـوهی که از کنارش رد میشدند پیدا کرد تا شاید در همون مکان نیز مرگ به سراغش بیاید... که ناگهان از صدای هیاهویی به خـود آمد!

گـوشهاش رو خوب تیز کرد و صدای پای چـند  "دیـو" رو شنید که وارد همون پناهگاه شدند.. "مرد" به سختی خودش رو پشت سنگها پنهان کرد و هی خدا خدا میکرد که دیوها او رو نـبیـنند... همینـطور که از ترس به خودش میلرزید صدای گـفتگوی دیو ها تـوجه اش رو جـلب کرد!

از شـما چه پنهان که این مکان، غـارِ محل قـرار دیوهای اون سرزمین بود که سالی یکبار دور هم جـمع می شدند و از چیزهای عـجیب و غریبی که دیده یا شنیده بودند برای هم تـعریف میکردند... یکی از دیو ها اینطور آغاز کرد:
هـیچ مـیدونید که پـشت همین کـوه مرد چـوپانی زندگی میکند که یک گله گوسپند دارد که در میان اونها گوسپندی سـیاه میگرده که مغز سرش دعوای هـر درد بی درمانی هست که آدمیزاده مـمکنه داشته باشد؟
دیو دیگر ادامه داد...  این که چیزی نیست.. میدونستید که در شهر ِ بــعـدی، پشت خرابه ای که پیش از دروازه شهر هست یک مـوش زندگی میکند که گـنـجینه ای از جواهرات گرانبها برای خودش جـمع کرده و سالی یکبار در شب چهارده ماه میانی سال این جواهرات رو میاره بیرون و روی زمین پخش میکند و بعد دوباره به زیر زمین میبره تا سال دیگر.. این گـنجینه رو هرکس داشته باشد ثروتمند ترین انسان روی کره خاکی خواهد بود!
دیو بعدی گـفت... هیچ میدونستید که پادشاه سرزمین همسایه دخـتری بـی نهایت زیبا و دلربا داره که از یک بیماری غیر قابل علاج رنج می بره و پادشاه دستور داده هرکس دخترش رو مداوا کـند صاحب تـاج و تـختش خـواهد شد؟.. دیو ها همینطور به گفتگو ادامه دادند اما "مرد" قـصه ما کم کم از درد و خستگی و گرسنگی خوابش برد...

صـبح خیلی زود، مـرد نابینا از صـدای خداحافظی دیوها بیدار شد و کـمی صـبر کرد تا غـار خـلوت و خالی شد... پیش خودش گفت: پیدا کردن گـوسپند سیاه نباید کار سـختی باشد... کناره کـوه رو میگیرم و میرم تا به چوپان برسم.. بـبینم این داستان ها که شنـیدم راست بوده یا نـه!

مرد ِ نابینا... با هر دردسـر و سـختی که بـود کـورمال کـورمال... خودش رو به مرد چـوپان و گله اش در پشت کـوه رسـوند و سراغ گـوسپند سیاه رو گرفت... پـولی که چـوپان درخواست میکرد رو بـهش داد و خواهش کرد که مـغز گوسپند رو براش بیاره... چـشمهای مـرد ِ قـصه ما با مـغز گوسپند دوباره جـان گرفـت.... مقداری از این مرهـم رو هم که باقی بود همراه خـودش برد.

"مـرد" ِ قـصه مـا تـصمیم گرفت که به سـراغ مـوش هـم بـرود... حساب کرد و دید شب چـهارده ماه میانی سـال درست چـند روز ِ دیگر میشه و به اندازه کافی زمان داشـت که خودش رو به شـهر ِ مـورد نـظر برسـونه! رفت و رفـت و سر همون زمان مقرر گوشه ای کنار خـرابه ای که دیو دومی آدرس داده بود کـشیک کشید.... وقـتی که ماه به نیمه اسمون رسید سر و کله مـوش و گـوهرهاش هم پیدا شد!.. مـرد کمی صـبر کرد... وقـتی که مـوش هـمه طلاها و گوهر ها رو روی زمـین چـید..مرد از کـمینگاهش بیرون اومد و مـوش با دیدن مرد فـرار رو به قـرار تـرجیح داد.

مرد که دیگر ثـروت فراوانی بدست آورده بـود.. راه کـشور ِ پادشاه ِ هـمسایه رو در پیش گـرفـت...

زمانیـکه "مـرد" ی داستان ِ ما به جـلوی قـصر ِ پادشاه کـشور هـمسایه رسید، با صـفی طولانـی از مردانی روبرو شد که مـدعی بودند تـوان درمان ِ دختر شاه رو دارند! "مـرد" ی ما هم رفـت ته صـف و مـننظر شد تا نـوبت بـهش بـرسـد.
بالاخـره بـعد از دو روی نـوبت به "مـرد" رسید و نزد پادشاه رفـت.... پادشاه به مـرد گـفت که اونقدر از درمان دخـتر زیبا و جـوانش نا امید هـست که حـاضره علاوه بر تـاج و تـخت، تـمام ثـروتی که دارد رو هـم به کسی بـبخشد که دخـتر رو درمان مـیکنـد، اما "مـرد" ی داستان ِ ما گـفـت که نـیازی به پـول نـدارد و تـاج و تـخـت رو هـم نـمی خواهد.. بـلکه تـنها شـرطش این هـست که وقـتی دخـتر پادشاه حـالش خـوب شـد پادشاه رضایت بـده که دخـترش به هـمسری "مـرد" ی قصه ما در بیاد...

پادشاه قـبول کـرد و مـرد دستـور داد که اتاقی رو آماده کـنند و دخـتر رو با یکی از ندیمه هایش به اونجا بیارند... خـودش هم مـرهـمی که از مـغز گـوسپند سیاه درست کرده بود رو برداشت و ذره ذره... از فـرق سـر تا نـوک پای شـاهزاده خـانم رو با کـمک نـدیمه مـرهـم کـشید... هرچی بیشتر مـرهم روی تن شاهزاده میگذاشت... دخـترک آرامتر و بـهتر میـشد.. تا اینکه وقـتی آخرین انگشت پایش هم مرهـم کشیده شد؛ دخـترک عطسه ای کرد و درست مانند روز اول شاداب و تـندرست و سرحال شد...

البته که پـادشاه و ملکه از شادی در پـوست خود نمی گنجیدن و هـمونطور که وعده داده بودند دستور ساختن یک قـصر در نزدیکی قـصر خودشون رو دادند تا "مـرد" و شاهزاده خانم بزودی در اونجا زندگی کـنند...

یکی از هـمین روزها که "مـرد" ِ قـصه ما برای سـرکشی به کار ساختن قـصر مشغول بود.. ناگهان با چـهره ای آشنا روبرو شـد!! بــلــه... هـمون "نامرد" ی که در راه با او هـمسفر بود در میان کـارگرانی که سرگرم کار بودند در کناری مشغول به کار بود و تا داماد ِ پادشاه رو دید از تـعجـب داشت شـاخی روی سرش در میاورد... ناگهان آهـی از نهادش بر آمد و با خـود گـفت: ای داد و بیداد، الان هست که داماد پادشاه دستور دستگیری من رو بده تا تلافی کاری که کردم رو در بیاره... به همین خاطر با زرنگی زیاد.. خـودش جلو جلو پیش رفت و شروع به زاری و ناله کرد که: ای مرد بزرگوار.. بیا و من رو بـبخش.. و خلاصه اونقدر گریه و زاری کرد که حوصله "مـرد" ی داستان ما سر اومد.... "مـرد" به همراه ِ "نامرد"ش گـفت که خیال ندارد از او انتقامی بگیرد چون هـمون رفتار ِ ناپسند باعث شد که الان به این جاه و مقام برسد.... "نامرد" که داشت دیگر از حسادت و کـنجکاوی دق میاورد اصرار کرد که "مرد" داستان ِ خودش رو بعد از جدا شدن از "نامرد" براش تـعریف کـند.... "مـرد" هم صاف و ساده از سیر تا پیاز داستانی که برش گذشته بود رو برای نـامرد بازگـو کرد... بـعد هم به نـامرد اجازه داد که سرش رو بـندازه پایین و بره دنبال زندگیش.. اما به این شرط که این مـحل و ترک کـند و دیگر اون طرفها پیداش نـشود!!

"نـامرد" خـوشحال از اینکه از تـمام بلاها رهـیده... راه غـاری رو در پیش گـرفـت که داستانش رو از "مـرد" شـنیده بـود... رفت و رفت و رفت و رفت.... تا بالاخره رسید به هـمون مـحل که "مـرد" رو تـشنه و گرسـنه.... با چـشمانی نابینا رهــا کـرده بــود.
غار رو پـیدا کرد و داخل شـد.... چـند شـبی گـذشت تا بالاخره شـب ِ گـردآمدن دیـو ها رسید... "نـامرد" خـودش رو پشت تـخته سـنگی پـنهان کـرد و مـنتظر شد تا اینبار دیـو ها از چه عـایبی پرده برمیدارند . و امیدوار بود که ثـروت و قـدرت بسیار بیشتری از "مـرد"  ســهمش بــشه!

دیو ها باز دور هـم جـمع شـدند و بعد از خـوردن خـوراک و نوشیدن ... میخواستند باز از عـجایبی که دیده وشنیده بودند تـعریف کـنند که پـیرترینشون اینجور آغاز کرد:


دوستان و برادران... صـبر کـنید!!
هـیچ میدونستید که یک انسان سال پیش هـرچی در این جـمع گـفته شده بوده رو شـنیده و گـوسپند رو کشـته و مـوش رو فراری داده و دخـتر پادشاه کـشور همسایه رو مداوا کرده ؟؟ پس پیش از اینکه باز چـیزی تـعریف کـنید... اول تـمام غـار رو خـوب بگردید !! چـشمتون روز بـد نـبینه
دیو ها از جـا برخاستند و گشتی زدند و بـــلـــه... "نـامرد" ِ قـصه مارو پـیدا کـردند.... رییس دیو ها گـفـت: آهـان .. خـوب گیرت آوردیم.. پس تـو بودی که سال ِ پیش اسرار ِ مارو دزدکی گـوش کردی و گـوسپند رو کـشی و مـوش رو فراری دادی و دخـتر پادشاه رو مداوا کـردی.... حالا هـم اونقدر طـمعکار هـستی که بـاز برگشتی تا دوباره اسرار مارو بدزدی؟

هـرچی "نـامرد" ِ قـصه ما قـسم خـورد که اینکار کار ِ او نبوده و او از همه جیز بی خبر هست.. البته که دیـوها باور نـکردند و تـصمیم گـرفتند برای عـبرت سایر انسانها هم که شـده "نـامرد" رو مـجازات کـنند.... مـجازاتش هم این بـــود که از هـردو چـشم کـــور شــود!!!



قـصه ما بـسر رسید؛ کلاغه به خـونه اش نـرسید

۱۳۹۲ فروردین ۲۸, چهارشنبه

درخـتـکاری

فرستاده شده در 29 فروردین 2572
 
بـدسـت خـود درخـتی می نـشانم
به پایش جـوی آبی مـی کشانـم
کــمی تـخـم چـمن بر روی خـاکش
بـرای یادگاری مـی فشـانـم


درخـتم کـم کـم آرَد برگ و باری
بسازد بر سـر خـود شاخساری
چـمن روید در آنجا سـبز و خـرّم
شود زیر درخـتم سبزه زاری

به تابستان که گرما رو نـماید
درخـتم چـتر خـود را می گشایـد
خـنک می سازد آنجا را ز سـایه
دل هـر رهـگذر را می ربـاید
 
به پایش خسته ای بی حال و بی تاب
میان روز گرمی می رود خواب
شود بیدار و گوید ای كه اینجا
درختی كاشتی، روح تو شاداب
 
شـعر باید از عباس یمینی شریف باشد. اینـهم که عکسش اینجاست، درخت نیست بلکه یک درخـتچه هست که امروز توی بـاغچه کوچـک جلوی خـونه کـاشـتم و قرار هست بـعد ها یـکجور "تـوت" بیاره.... و الـبـته از چـمن و جـوی هم خـبری نیست. . . مـعلوم نیست چـرا وقـتی داشـتم درخت رو می کاشـتم این شـعر بیادم اومد!؟
 
 

۱۳۹۱ اسفند ۲۹, سه‌شنبه

نـــوروز 2572 برایرانیان مـیهن دوست خـجسـتـه و فـرخـنده بـاد



 ای سرآغاز من، ای انجام من
ازتو، باتو باشد هر فرجام من

ای نشـــــــــانِ پرشکوهِ میهنم
ای همیشه همدل و جـان و تنم

ای تو آغـــــازِ شکفتن، زیستن
ای همه هستی به مهر آمیختن

ای نمادِ بودن و هستی و شور
ای شرارِ زندگی، مستی، سرور

ای که هر پندار پــــاکی را رهی
ای که هر پـــاکیِ پاکان را بِهی

ای که تو گفتار پـــاکم می دهی
ای زخود کردار پــــاکم می دهی

ای تو گرمی بخش شــور زندگی
ای که رقص آتش ات بـــــالندگی

ای به سرخی زردی ام را می بری
ای زهـر جشن و سروری برتـری

ای هـمه سرخ و سپـید و سبز من
ای به راهت هیمه سازم جان و تن

ای که سورَت سوریِ هر سال من
ای سُرورت بختِ من، اقبـــال من

ای که میراث نیـــــــــــــاکان منی
ای که زیبایی ایــــــــــــــران منی

بــــــا تو ام نـوروز، جشن میهنم
از تو دارم هرچه از ایــــــــرانیَم

آمدی، خوش آمدی نــــوروزِ من
ای اهــــــوراییِ من، پیـــروز من


دوم مارس 2013
گیل آوایی

۱۳۹۱ اسفند ۱۸, جمعه

جـمعـه گردی های "تـرنـم" در روز جـهانی زن

فرستاده شده در 18 اسفند 2571


بروکسل، پشت چراغ قرمز
شاید گونه ای سرگرمی برای رانندگان بی طاقت!
و البته عکاس بیکار میان خط  گـذر پیاده ها


جـشن زادروز پادشاه بلژیک
مردم بیسواد و نادان به زور ساواک بلژیک اومده بودن تـو خیـابان
وهمه داشتند به شاه کشور فـحـش میدادن.. بزودی هم قرار هست انقلاب اسلامی در بلژیک رخ بده


ولیعـهد بـلژیک و همـسرش در میان مردم
معلوم نیست چه زمانی اروپایی های عـقب مانده مثل ما ایرانی ها به این نکته اساسی
خواهند رسید که باید جمهـوری داشته باشند تا کشورشون مثل مال ما آباد بـشه
خدا عقل بده


وابسته فرهـنگی ایران در بـلژیک؟



بـعد از دقـیقـه ها کلنـجار با خودم بسختی براین خـواسته که از این نردبان پایین برم غلبه کردم
ایـن شد که امروز در خـدمت دوستانـم


پـروانه های اتریـشی... چـندین عکس ازشون گرفـتم بدون اینکه بال بـزنـند
شایـد گمان میکردن عکسشون روی مجله نشنال جیوگرافیک میره


پـارکی در اتـریش
مـن رو ولی یاد کـوچه باغهای ایران انداخـت

هــیچ راهـی نیست که آنرا نیست پایان غم مخـور


نمیفـهـمم چه چیز در سـاخته های دست انسان برخی رو شیفته میکند تا زمانی که طبیعت هست


چـندتا گل قـشـنگ از آلـمان





و......


در آلمـان ذغـال اخته پـیدا کردیم :)
مـیگـند ازگیل و زالزالک هم دیده شده.. باید یکبار جستجوگرانه سفر کـنم

شاید بـهترین خوراک دریایی اسـپانیا رو بـشه از این دکه خرید
آدرسش؟

داخل این بازار توی بارسلون دست چـپ
اونقدر برید تا بـخورید به دیوار


ایـنهم خـوراکش.. برای هر نـفر با نوشیدنی هـفت یورو!!!


قـدیمی ترین رستوران معروف بارسلون که مردم دمش صف می بستند
خـوراکش؟.. هرچند که خریدیم، اما گرسـنه اومدیم بیرون



رستـوران خالی کنار دریا در هـوای آفتابی
وقـتی صورتحساب رو آوردن فـهمیدیم چرا اینقدر خلوت بوده :)


نارنـگی تـزیینی مـن، پارسال


هـمون درخـتچه، امـسال


روز جـهـانی زن بر تـمامی زنان آزاده خـجـسـتـه باد









۱۳۹۱ بهمن ۵, پنجشنبه

چـه کـسانی بایـد برای فـردای ایـران تـصمیم بـگیرند؟

فـرستاده شده در5 بهمن 2571

هـرگاه بــیمـار میـشم، بـسته به ایـنکه مشکلم چی بـاشد مـیرم پیش دکـتر مـتخصص هـمون بیماری!

الـبـته که هـر آدم عـاقلی که کـمی آگاهی و سـواد ابـتدایی داشـته بـاشد... حـتی اگر مذهـبی و اهـل جادو و خرافات هم بـاشد... ابـتدا که دچار بـیماری میشه پـیش از هرچیز مـیره پیش دکـتر و البته اونهم دکـتر مـتخصص مربوطه!
نـشده تـابحال وقـتی دل درد دارم بـرم پیش مـتخصص قـلب... یا وقـتی تـپش قلب میگیرم... بجای مـتخصص قـلب از دکـتر ارتوپد وقـت ملاقات بـگیرم.
یا اصـلن... اگر اون روز مـغز خری.. چیزی خـورده بـاشم، حـتی شاید هـم با دل درد بـرم پیش دکـتر گـوش و حلق و بـینی... چـون بالاخره اینها هـمه پیش از اینکه تـخصصی بـگیرند، "پـزشکی عـمومی" میخونند...اما یک چـیزی رو مـیدونم و میدونم که هـمه شـماها هم که دارید این نـوشته رو می خـونید و روی صـحبتم باهاتونه هـمین گـونه رفـتار میکـنید، اونهم این هست که وقـتی بیماری داریم میریم پیش "دکــتـر"... نـه کـبرا خانوم، زن اکـبر آقا بقال سـر کـوچه که البته خیلی انسان نازنین و مهربانی هست، اما طـفلک تا کلاس پـنج بیشتر نرفـت مدرسه و آقاش خدا بیامرز زود شـوهرش داد... یا مثلن پیش احـمد آقا؛ مکانیک محل که بـعد از مرگ پـدر خـدابیامرزش مـجبور شد مـدرسه رو درست پیش از دیـپلـم رها کـند و بغل دست ِ خـان داییش مـکانیکی ماشین رو یـاد بـگیره، هـرچـند که آدم مـنـصـفی هست و به مکانیکی هم خیلی خـوب وارده...

 وقـتی بـیمار مـیشیم مطمئن هستم این دسـته آدمـها گــزینـش مـا نـخواهند بــود.

حــالا.... هـیچ پـیش خـودتون فـکر کرده اید... اگـر روزی، روزگاری... تـقی به تـوقی خـورد و بالاخره هـمت و خـرد جـمعی مردم این کـشور دست بدست هـم داد... یا زبونم لال زبونم لال، زور و اسلحه قـوای بیگانـه، شــر بلای کـنونی رو که مثل بـختک افــتاده رو کـشورمون از سـر هـمه ماهـا کـم کـرد؛ تـرجیح مـیدید چـه کـسانی برای فــردای کــشورمون تـصمیم بـگیرنـد؟

آیا فـکر میکنید هـر ایرانی به دلیل ایرانی بودنش این "حــق" رو داره که فـردا روزی، بـره پای صـندوق رای برای تـعیین سـرنوشت آینده یک کـشور درحـالیکه مـمـکـنه با رایی که میده و انـتخابی که میکند پـیش از هـرکس دیگر به مـنافـع خـودش و بـعد هم به مـنافع هـم میهـنانش ضـربـه بـزند؟ راسـتی شـــما چــی میـگید؟


۱۳۹۱ بهمن ۲, دوشنبه

افـسانـه "چـرخ گـردون"

فـرستاده شده در 2 بـهمن 2571

اگـر دسـتم رسد بر چـرخ گـردون
ازو پـرسم که این چـین است و آن چـون
یکی را داده ای صـد ناز و نـعمت
یکی را نان جـو آلوده در خـون

یــکی بـود.. یکی نــبود... زیر گـنبـد کبـود، مـرد فـقیری زندگی میکرد. مرد بـیچاره از مال د نـیا هـیچی نـداشت و از این فـقر و نداری خیلی غـصه میـخورد.. شـبی از شـبها که از غـصه و غـم دیگه خـواب به چـشمهاش نـیومـد با خـودش تـصمیم گرفت که راه بـیافته و چرخ گردون رو پـیدا کند و ازش بــپرسد که چـرا زندگی خـوبی نداره و چطور باید زنـدگیـش رو بـهتر کـند؟!

فردا صـبحـش مـرد فـقیر، نان خشک و مَـشک آبی برداشت و بـراه افـتاد... رفـت و رفـت و رفـت.. که ناگـهان شـیر بزرگ و ترسـناکی از لابلای درختها پـرید وسط جاده جـلوی پاش... و بـعد از غـرشی بـلـند از مـرد پــرسید: ای مرد غـریب بــگو بـبینم کـجا میری؟ اگه نه لقمه خامت میکنم... مرد که حسابی ترسیده بود، با ترس و لـرز به شیره گـفت: ای شیر بزرگ.. من رو نـخور... من آدم فـقیری هستم که چرخ گردون هـمینطوریش هم  باهام سر نساختن داره.. الان هم دارم میرم که چرخ گردون رو پیدا کـنم و ازش بــپرسم که چاره این گرفـتاریم چـیه..!
شـیر فـکری کرد و پاسخ داد: به یک شـرط مـیذارم به راهت ادامه بدی... من همیشه سر درد بــدی دارم ... وقـتی چرخ گردون رو پـیدا کردی ازش بـپرس که داروی این درد مـن چیه. مرد فـقیر به شـیر قول د اد که پاسخ این پرسش رو همراه خـودش بیاره و دوباره بـراه افـتاد..

رفت و رفت و رفت... تا رسید به بـرکه ای، تصمیم گـرفت بـعد از کمی استراحت، مَـشکـش رو از آب تازه پر کـنه و دوباره براه بـیافته... همین که به بـرکه نـزدیک شد، نـاگهان سـوار نقـابداری با یـک شـمشیر بزرگ از مـیون جـنگل پـرید جلوی راهش رو گرفت و فریاد زد... میدونم که داری مـن رو تعـقیب میکنی.. الان تـورو به سزای عـملت میرسـونم! مرد فـقر با وحشت فریاد زد... مـن اصلن تـورو نمیشناسم... از خیر کشتن من بگذر ای سوار دلاور.. من مرد فـقیری هستم که دنیا همینجوریش هم با من سر نساختن داره و دارم میرم دنبال چرخ گردون بلکه کاری کـند که زندگی به من لبـخند بزنـه...
سـوار نـقابدار مـکثی کرد و پاسخ داد: خـوب اگر اینطوریه و تو دنبال من نـبودی از خـونت میگذرم، بــدون که من پادشاه این مـرز و بوم هستم.. اما نمیدونم چرا همیشه از دشمنانم شکست میخورم ! فـقط به یک شـرط میذارم به راهت ادامه بدی... اونهم اینکه وقـتی چرخ گردون رو پیدا کردی ازش بـپرسی که مـن چرا توی تـمام جـنگهام شـکست مـیخورم؟!... مرد فـقیر به سوار نـقابدار قول داد که پـاسخ این پرسش رو هـمراه خـودش بـیاره و بـعد از برداشتن آب... دو پا داشت.. دوتا پای دیـگه هم قـرض گرفت و بـسرعت از اونجا دور شد.

مـرد فـقیر داسـتان مـا باز به راهش ادامه داد و رفـت و رفـت و رفـت.... تا رسید به دریا.. تا چـشم کار میکرد آب بود و آب... و از آدمیزاد هـیچ خـبری نـبود. مرد فـقیر غـصه اش گرفته بود که چـطوری به راهش ادامه بـده و چـطوری چرخ گردون رو پیدا کـند ... هـمینطور نشـست کـنار دریا روی یک تـخته سـنگی و هرچی فـکر کرد عـقلش به جایی نـرسید.... دیـگه داشت کم کم از اینکه بـتونه راهی برای گـذر از دریا پیدا کـند ناامید میشد... از روی ساحل تـکه سـنگ کـوچیکی برداشت و از سـر نا امیدی با حـرص پـرتش کرد توی آب... که ناگـهان نـهنـگ بـزرگی از توی آب سـر بیرون آورد و گـفت: آخ سـرم... آدمیزاد؛ اینجا چه میکنی؟ چرا ماتم گـرفتی؟... مرد فقـیر با نا امیدی تـمام پاسخ داد: الان روزها و شـبهاست که بـدنبال چـرخ گـردون دارم راه میـرم و از گرسـنگی و خستگی خواب به چشمـهام نـیومده.. اما حالا رسیدم به این دریای بزرگ و نمیدونم چـطوری باید ازش گذر کـنم!
نـهنگ فـکری کرد وبه مرد فـقیر گـفت... میدونی.. خیلی شـانس آوردی؛ مـن الان مـدتیه دیگر نمیتونم زیاد زیر آب بـمونم و مـجبور میشم زود بـزود برای نفس کشیدن بیام روی آب... اگر نه محال بود تا چـند هفته دیگه تورو بـبینم...  من حاضرم بـبرمـت اونطرف دریا.. اما یک شـرط داره!!
مرد فـقیر پاسـخ داد: هر شرطی بـاشه قـبـول میکـنم...
نـهنگ گـفت: شرطم این هست که وقـتی چرخ گردون رو پیدا کردی ازش بـپرسی چـاره مشکل من چیه و چکار کنم تا دوباره مانند قـبل بـتونم راحت زیر آب شـنا کـنم؟ مرد قـبول کرد که پـاسـخ این پـرسش رو هـم برای نـهنگ با خـودش بیاره... نـهنگ هم مرد رو روی پشتش سوار کرد و بـرد رسوند اونطرف دریا....

مرد فـقیر داستان ما... دوباره بـراه افـتاد... رفت و رفت و رفت و رفت و رفـت..تا بالاخره رسید به یک بـاغ بسیار بزرگ و با صـفا.. وارد باغ شد که ناگهان صـدای رعـدآسایی شنید که میگه: ای آدمیزاد... اینجا چکار داری؟
مرد فـقیر پاسخ داد: من بـدنبال چـرخ گردون میگردم... بیا و به من کمک کـن تا پیداش کـنم.. در عـوضش هرپرسشی که داشتی از او برات میپرسم... این حرف رو که زد ناگهان مرد سالمندی جـلوش پیدا شد و گفت: مـن خـودم چـرخ گردون هستم.. بـگو بـبینم با من چـکار داری؟ مرد فـقیر داستان ما با ناراحتی و دلخوری پاسخ  داد: مـن اینهمه راه برای پیدا کردن تو اومدم تا ازت بـپرسم که چــرا من اینقدر فـقیر و بی چیز هستم؟
چـرخ گردون به مرد اشاره کرد که دنبالش بـره... راه افـتادند توی بـاغ  به سمت یک دیوار بـلند و بزرگ که تـه باغ بود... چرخ گردون به مرد فـقیر گـفت... این دیوار رو میبینی؟ مرد نگاه کرد و دید یک دیوار خیلی بلند و طولانی هست که پر از روزنه های بزرگ و کوچیکه... که ازشون آب میریزه... با تعـجب پرسید.. این دیگه چیه؟ چرخ گردون بهش گفـت: اینها روزنه "روزی" هر فرد روی زمین هست.. بسته به اینکه این روزنه چقدر ازش آب بیاد  اون آدم روزی داره... مرد پرسید: خوب روزنه من کـدومه؟ چرخ گردون با دست یک سوراخ خیلی خیلی کـوچیکی که حتی یک قطره آب هم به زحمت ازش می چکید به مرد نـشون داد و گـفت: این دریچه روزی تـو هست!
مرد فـقیر فـکری کرد و پیش از اینکه چرخ گردون بـتونه واکنشی نـشون بـده... با تـکه چوبی که برای راهپیمایی توی دستش داشت یکی دوتا ضربه به روزنه روزی خودش زد و روزنه رو بازترش کرد... حالا دیگه  آب فراوانی از داخل روزنه به بیرون میریخت... مرد خوشحال و خندان به چرخ گردون گـفت: این رو خودم درستش کردم... حالا من سه تا پرسش دارم که پاسخش پیش خـودته... و بعد سه تا پرسش شـیر و مرد نقابدار و نهنگ بزرگ رو پرسید.
چرخ گردون پاسخ داد... نـهنگ بزرگ چـند وقت پیش یک صـدف گـنده توی راه بینی اش گیر کرده  که توش بـزرگـترین مروارید دنـیا هست... باید یکـنفر یک مشت به سر نهنگ بزنه تا این صـدف بیافته بیرون و نهـگ بتونه دوباره راحت زیر آب نفس بکشه.... اما اون سوار نـقابداردر اصل یک پادشاه نیست و یک ملکه هست و چون خودش از رسم وراه جنگیدن چیزی نمیدونه هـمیشه شکست میخوره و حتی مـمکنه بزودی کشورش رو هم از دست بده.... تـنها چاره اش هم این هست که عروسی کـند و چـنگ و کارزار رو به هـمسرش بـسپره... و اما شـیر وحشی... یک نوع بیماری داره که تـنها علاجش خــوردن مـغز یک انسان احـمق هست.
مرد فـقیر داستان ما.. که حالا روزنه روزیش رو حسابی بزرگ کرده بود و دیگه همچین فـقیر ِ فقـیر هم نـبود... خوشحال و خـندان از چـرخ گردون جـدا شـد و به سمت شـهر خودش راه افتاد.... اول از هـمه رسید به نـهنگ بـزرگ که راستش از شما چه پـنهـون.. همونجا که مرد رو پیاده کرده بود داشت توی آب چرخ میزد و انتظار میکشید و با دیدن مرد با خوشحالی پرسـید: چی شد؟ چی شد؟ پاسخ پرسش من رو با خودت آوردی یا نه؟ مرد فـقیر داستان ما بهش پاسخ داد: البته... اما اول من رو برگردون سر جای اولم تا بهت بگم چاره دردت چیه....
وقـتی مرد اونطرف دریا از پشت نهنگ پیاده شد، به نهنگ گـفت که توی راه نفسش یک مروارید خیلی بزرگ گیر کرده و نهنگ باید کسی رو پیدا کند که با مشت بزنه توی سرش و این صدف رو بیرون بیاره... نـهنگ به مـرد فقیر گفت: خـوب بیا و خـودت این کار رو بکن و صدف رو بیرون بیار و مروارید رو برای خودت بردار.. منهم از این گرفتاری نـجات بــده!... مرد خـنده ای کرد و پاسخ داد: نه بابا.. من دیگر بخت بهم رو کرده و نیازی به یک مروارید ناقابل ندارم... هرچی نهنگ التماس کرد مرد زیر بار نرفت و راه افتاد تا زودتر به شانس و اقبالش برسد...
میون راه سـوار نـقابدار رو دید.. سوار باز از پشت درخت ها بیرون اومد و تا مرد رو دید با خوشحالی ازش پرسید: چی شد؟ چی شد؟ آیا پاسخ پرسش من رو همراه خودت آوردی؟.. مرد گـفت: البته... و مـیدونم که تـو در اصل یک پادشاه نیستی بلکه یک ملکه هستی و دلیل شکستت هم در جـنگها همین هست که از راه و چاه جـنگیدن آگاهی نداری... چاره کار تو این هست که ازدواج کنی و قدرت رو به همسرت بدی.... مـلکه پاسخ داد: درست هست.. بـیا و خوبی کن تا هـنوز کسی از این راز من باخبر نشده، خودت با من ازدواج کـن و تاج پادشاهی رو روی سر خودت بذار... مرد فـقیر پاسخ داد:..هــرگز... من دیگر بـختم باز شـده و روزیم روزافـزون... مگه بیکارم خـودم رو درگیر گرفتاریهای کشورداری کنم؟ ... هرچی ملکه التماس کرد به گوشش نرفت و براه خودش ادامه داد.. تا رسید به شیر وحـشی...

شیر دوباره پـرید وسط راه جـلوی مرد فـقیر و با صدایی رعد آسا فریاد کشید... چی شد آدمیزاد؟ دوای درد من رو با خـودت آوردی؟... مرد فـقیر داستان مـا که دیگر چیزی به خونه اش نـمونده بود و حسابی شاد و شنگول بود برای اینکه کمی هم به شیره فـخر بـفروشه پاسخ داد.. البته.. البته... اما بذار اول برات تـعریف کنم که داستان از چه قرار بود و ماجرای سفرش رو از سـیر تا پیاز و اینکه نهنگ چه پـیشنهادی داشته و سوار چه درخواستی کرده رو برای شـیر تـعریف کرد... بعد هم گفت: حالا هم رسیدم به تو و دوای درد تو هم این هست که یک آدم احـمق پیدا کـنی و مـغزش رو بـخوری!
هـنوز این جـمله بـطور کامل از دهان مرد طمع کار بـیرون نـیومده بود که شـیر جـستی زد روی سینه اش نشست.. مرد با تـعجب گفت.. چه میکنی؟ ماکه با هم دوست شدیم و من دوای دردت رو پیدا کردم... شـیر پاسخ داد.. هـرچی فـکر میکنم.. می بینم تا دنـیا دنیاست آدمی احـمق تر از تـو سر راه مـن سـبز نـخواهد شد... و مرد نادان رو درید و مـغـزش رو خـورد.

بالا رفـتیم ماست بود قـصه ما، راست بـود
پایین اومدیم دوغ بـود قـصه ما دروغ بـود

۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه

افـسانـه "سـنگ صـبور" / بخش آخر

فرستاده شده در 25 دیماه 2571

مـرد جــوان بعد از اینکه آخریـن سـوزن از تـنش بیـرون اومد، عطـسه ای کرد و چـشمهاش باز شـدند... نگاهی به دور و برش انـداخت.... چـشمش افتاد به زنـی زشت و سیاه و ازش پرسید "تـو بودی که طلسم من رو باطل کردی؟" کـنیز بـدجنس فـوری پاسخ داد: "معـلومه که من بودم.. یا تو اینجا کس دیگه ای رو میبینی؟.. الان مـاهـهاست که من هر روز اینجا بالای سـر تـو در انتظارم".. بـعد هم تـمام داسـتانی رو که از دخـتر قـصه ما شنیده بود... برای مـرد جـوان تـعریف کرد
پـسرک که دیگه باور کـرده بود این  هـمون دخـتری هست که نـجاتش داده، گفت:"همونـطور که قول داده بـودم بخاطر اینکه ماههـای زیادی برای نـجات من صـبوری کردی، تـا آخر عـمر مدیـون تـو هستم.. و بـدون که مـن مـرد بسیار ثـروتمـندیـم که بخاطر دشـمنی با یک جادوگر بـدجنس طلسم شده بود... حالا به پاس خـوبی های تـو ازت خـواهش می کنم که هـمسر من بـشی که تـا آخر عـمر در رفاه و آسایش زنـدگی کـنی"

در هـمین هـنگام، دخـتر قـصه مـا از هـمه جـا بی خـبر.. شاد وخندان از پـله هـا بالا اومـده بود که از دور صـدای گـفتن و خـندیدن شـنید... یک دفـعه انگار قـلبش از حرکت ایستاد، کـمی جلوتر رفت و دید که بـــلــه.... چـشمت روز بـد نـبینه... کـنیز بد ذات بــعد از اونـهمه مـهربونی که بـهش کرده بود... رفـته و آخرین سـوزن رو بیرون کشیده و حالا داره با مـرد جـوان میــگه و میخـنده... کـمی فـکر کرد و با خـودش گـفت که الان جلو رفتن و حـقیقت رو گـفـتن دیگه هـیچ فایده ای نـداره  و تـصمیم گرفت که سـاکت بمونه و دم نـزنـه!

از اون روز کـنیز بدذات شد خـانم اون قصر و دختر قـصه ما شد کـنیزش... از اونـجا که دیگه طلسم شکـسته شده بود واز جـادو و جـنبل هم خـبری نـبود... از صـبح زود که دخـترک بـیدار میشد تا بوق سگ دنبال کارهای خـونه و خوراک پــختن و تمیز کردن بـود و هـر شب با خستگی زیاد و دلـتنگی زیادتر خـوابش میـبرد...

مـدتی گـذشت و مرد جـوان باید بـرای کاری به یک سـفر طولانی میرفت... از کـنیز بدجنـس پرسید که دوست داره چه چیزی از این سـفر براش هـدیه بیاره؟ کـنیز هـم تـندی یک لیست بـلندبالا از تمام لـباسها و کـفشها و خـوردنی ها و پوشیدنی ها و زیورآلات و چه و چه.. بـراش تـهیه کرد و سفارش هم کرد که مبادا مبادا چیزی رو از قـلم بـندازی!!!
مـرد جـوان وقـتی افـسار اسـبش رو از دست دخـتر قـصه مـا گرفت.. از او هم پـرسید که چی میتونه براش از سـفر بـیاره؟ دخـتر اول گـفت که چیزی لازم نـداره و اینجا هـمه چیز وجـود داره... اما ارباب اصرار کرد که چـون دختر کارش رو همیشه با دقت و درستی انجام میده حـتمن چیزی ازش بخواد، که دخـتر انگار چیزی یادش افـتاده باشد گفت: "پـس بـرام ســنگ صـبور بیار"...
مرد جـوان قـصه ما که از شما چه پـنهـون از رفـتار و گفـتار دخـتر قـصه ما خیلی خـوشش اومده بود و همیشه تـه دلش میگفت "آخه چی میشد این دخـتر با ادب و دانا طلسم من رو باطل کرده بود.." خـوشحال از اینکه مـیتونه کاری برای دخـتر انجام بـده، براه افـتاد و رفـت.... این سـفر هـفته ها طول میکشید و جـوان هر روز بعد از انجام کارهاش کلی هم زمان صرف تـهیه سـفارشات کـنیز بدجنس که حالا دیگر هـمسرش شده بود میکرد و اونقدر فـکرش مشغول بود که هیچ بیاد "سنگ صبور"  نیافـتاد.

تا اینکه این سـفر هم به آخر رسید و مرد جـوان با چـند تا اسب دیگر که مـجبور شده بـود برای حـمل سفارشات کـنیز بدجنس بخره، به طرف خـونه راه افــتاد... از شهر که بیرون میرفت سر راهش یک تـخته سنگ بزرگ دید و یـکهو درخواست دخـتر قصه ما یادش اومد... هرچند که خیلی خسته بود، اما دلش نـیومد که خـواهش دختر مهربان رو انجام نـده... باز برگشت توی شهر و رفت تو بازار... اما از هرکی سراغ "سنگ صبور" میگرفت، هـیچکس نـداشت... دیگر مـرد جـوان داشت نا امید میشد و میخواست بدون خـریدن "سنگ صـبـور برگرده بره که آخرین فـروشنده ای که ازش پـرسیده بود... گـفت که یکی داره... اما باید بـدونـه که اون رو برای کـی میخواد؟؟
مرد جـوان کمی بی حوصله پاسخ داد: برای کـنیزم میخوام.. مگه چه اهمیتی داره؟
مـرد فروشنده گـفت: خیلی مـهمه... تو باید بـدونی که از وجود "سنگ" صـبـور هر کسی خـبر نداره" وخیلی بـعـیده که یک کـنیز ساده از وجـودش خبردار باشه... این سـنگ هم یک خـاصیت مـهمی داره... اونهم ایـنکه فـقط بـدرد کسانی میخوره که غـم خیلی بـزرگی تو دلشون دارند!! 
اگر این سـنـگ رو به کسی دادی، هـرگز نباید به امید خدا رهایـش کـنی.. اگرنه میشینه غـصه هاشو برای این سنگ تعریف میکـنه و آخر سر از سنگ می پـرسه "حـالا ای سـنگ صـبـور... تـو صبوری یا من صبور؟" اونوقت هست که چـون صدایی از سـنگ در نمیاد.. قـلب اون آدم از غـصه میترکـه...و میمیره !!
مرد جـوان که خیلی کـنجکاو شده بود.. پرسید: "خـوب پس باید چـکار کرد؟"
فـروشنده پاسخ داد: " وقتی سنگ رو به صاحبـش دادی.. باید خـودت جـایی هـمون نـزدیکی پـنهان بـشی و به درد دلش گـوش بدی، اونـوقـت که پرسید "حالا ای سـنگ صـبور... تـو صـبوری یا مـن صـوبر؟" باید بـهش پـاسخ بدی: "البته که تـو صـبور تـری" و اون وقت هست که سـنگ صـبور بـجای دل اون شـخص می ترکد...! 

مـرد جـوان بالاخره بـراه افـتاد و بـعد از چـند روز به خـونه رسـید... تمام هـدایای کـنیز بدجنس رو بـهش داد و کـنیز هم داشت از رنگ فلان پارچه و جـنس فلان چینی ایراد میگرفـت و حسابی حـواسش به زرق و برق هدایای رسیده بود.
مرد جـوان سـنگ صـبور دخـتر قـصه مارو هم داد به دستـش، اما میدونست که دخترک تا پیش از غروب آفتاب از انجام کارهای خـونه زمانی اضافه نمیاره که بخواد درد دلی کـند.
این بـود که وقـت غروب آفتاب بـدون اینکه کـنیز بـدجنس حواسش باشد .. یـواشکی پـشت در پـستویی که دختر قـصه ما شبها اونجا میخوابید کشیک کـشید... دخـترک شـمعی روشن کـرد و از ابـتدا تـمام داستان زنـدگیشو برای سـنگ تـعریف کـرد... که چطور هر روز غروب صدایی بهش میگفـته "وای به حالت... وای به روزگارت" و چطور خانواده اش هرچی داشتند فروختند تا اون رو نجات بدند و اینکه چطور وارد قـصر شده و چــطـور هر روز وقت غروب یکی از سوزن هارو از تـن مرد جـوان بیرون کشیده.... و چطور کـنیز بـدجنس خـودش رو روز آخر جای اون جا زده... تا اینکه به اینجا رسید که حالا تـنـها و دور از خانواده اش چطور غـصه میخوره و هـیچ خـبری ازشون نداره... وقـتی که قـصه تـموم شد.. روش رو کرد به سـنگ و پـرسید: "حالا ای سـنگ صـبـور... تو بـگو.. تـو صـبـوری یا مـن صـبـور؟"
در همین وقـت، مـرد جـوان که تازه فـهمیده بود چـه کلاه گــشادی به سرش رفـته و چـطور یک آدم بدجنس و دروغـگو خـودش رو به او قالب کرده... فـوری پـاسخ داد: "البـته که تـو صـبـورتـر هستی"...! نـاگهان سـنگ صـدایی کرد و تـرکید!

بــچه های خـوب، که شـما باشید... مرد جـوان اول حسابی کـنیز بـدجنس رو دعـوا کرد و بـعــد هـم یک آذوقه ای برای راهش داد و از قـصر بـیرونش کرد.... خـودش هم کلی از دخـتر قـصه ما پوزش خواست که چـطور به عـقـلش نـرسیـده که اون کـنیزبدجنس که نه ادب داشت و نه قدرشناسی و نه ذره ای صـبر و بـردباری.. مـیتونسته ماهـها برای بـیرون کشیدن سـوزنها از تن اون وقـت صرف کرده بـاشد...
خـلاصه.. اونـها اول از هـمه یـکـنفر رو فـرستادن بـدنـبال پـدر، مادر و برادر دخـتر قـصه ما که حسابی دلشون برای دخـترشون تـنگ شده بود و وقـتی که اونها رسیدند جـشن بـسیار باشـکوهی برپا شــد و ایـنبار مـرد جـوان با نـجات دهـنده حـقیـقی خـودش عـروسی کرد....

قــصـه مـا بــسر رســید... کـلاغه، به خـونه اش نــرسید

۱۳۹۱ دی ۲۴, یکشنبه

افـسانـه "سـنـگ صــبور" / بـخش نخست

فرستاده شده در 24 دیماه 2571

یــکی بـود... یکی نــبود... زیر گـنـبد کـبود، دخـتر قـصه ما، با پدرمادرش و برادرش، روزگارمیگـذروند.
دخـتری زیبارو مثل یک دسـته گل که بـسیار مـهربان و بـاهوش بـود.... دخـترک هر روز چندبار برای آوردن آب به سـر چـشمه میرفت، روزی از این روزها، وقت غـروب تـوی راه تـنها که بـود، صدایی از دور توی گـوشش پـیچـید که میگفت: "وای به حـالت، وای به روزگارت"

دخـتر قـصه ما که حسابی تـرسیده بود، کوزه آب رو رها کرد و زود برگشت به خـونه و ماجرا رو برای مادرش تعریف کرد.. مادرش گفت که شاید اشتباه میکنی.. بیا با هم بریم و آب بیاریم... باهم وفتند و هیچ خـبری نـبود. اون روز گذشت و فردا باز دخـتر قصه ما راه افتاد بطرف چـشمه که کوزه رو پر از آب کـند.. اون روز هم وقت غـروب تا کـمی از خونه دور شد دوباره، صـدایی از دوردست توی گوشش پیچید:" وای به حالت... وای به روزگارت"

دخـترک باز دوباره دوان دوان پیش مادرش برگشت و تمام ماجرا رو تعریف کرد... خلاصه از اون روز دیگر وقت غروب هـرکـجا دخترک قصه ما تـنها میشد این صدا توی گوشش میخوند:" وای به حالت.. وای به روزگارت"
پدر رو مادر دخـتر که دیـدن دیگه راهی ندارند و دخترشون داره از دست میره... تصمیم گرفتند که دست دخترشون رو بگیرند و از اون شهر به جایی دیگر کـوچ کــند، به امید اینکه شاید هـمه چیز دوباره مثل اولش بـشه...  خلاصه... خـونه و زندگی و هرچی که داشتند فروخـتنـد و آذوقه راه خـریدند و با دختر و پسرشون از شـهر زدند بـیرون.

رفـتند و رفـتند... روزها و روزها.. تـا اینکه دیگر آذوقه شون تـموم شد و مـقدار خیلی کـمی آب براشون باقی موند. هیچ شهری هم در دیدرس نـبود. نــزدیک غـروب آفتاب ناگهان از دور سـیاهی یک بـاغی پیدا شد... پدر و مادر خوشحال شدند که بالاخره راه نجاتی پیدا شده و بـسرعت بـسمت سیاهی براه افـتادن و به در بزرگ باغ رسیدند.. اما هـرچی در زدند هیچ پاسخی نـیـومـد!
دیگر نـا امید و خستـه رو به بچه ها کردند و گفـتـند.. اندکی خستگی در میکنیم و باز بـراهمون ادامه میـدیـم... دخـتر قـصه ما اومد تـکیه داد به در بـاغ که یـکهـو در باز شد و دختر که تعادلش رو از دست داده بود افـتاد اونطرف درو در دوباره بـسته شد.
پـدر و مادر دخـتر هـرچی باز به در باغ کـوبیدن و داد و فریاد زدند نه کسی اومد به دادشون برسد ونـه دخـتر تونست دیگه در باغ رو باز کـند... اینها مونـدن ایـنور در و دخـتر مـوند اونور در.. و از اونجا که دیگه همگی خیلی خسته بودند فکر کردند که کمی بخوابند و فردا فـکری برای نـجات دخترشون کـنند.

صـبح زود که دخـتر پـشت در از خـواب بیدار شـد خودش رو توی یک باغ بزرگ و درنـدشتی دید که پرازدرختان میوه بود... و از شـیر مرغ بـگیر تا هرچی که به ذهنت برسه... بـجز جـون آدمیزاد، درش پیدا میشد... یک چـشمه آب زلال از وسط باغ می جوشید و به برکه ای میریخت... در کنار این برکه هم یک قـصر بزرگ قرار داشت... دخـتر قصه ما اول از هرچیز کـمی از میوه های باغ چـید و برگشت سراغ خانواده اش.. میوه هـارو از زیر در بزرگ باغ داد بـهشون و بـعد هم کـمی آب براشون آورد. باز هـمگی تا سر شب به در باغ کـوبیدن و داد وفریاد زدن تا شاید یکی بیاد و بهشون کـمک کـند اما از سـنگ و خار صدا در میومد که از آدمیزاده ای در نمیومد.

چـند روزی به همین شکل گـذشت... دیگر دخـتر به پدرومادرش گـفت... شاید این سرنـوشت من بوده که اینجا بیام و اون صدا مـنظورش از "وای بحالت.. وای به روزگارت" همین سرنوشتی بوده که الان دچارش شده ام.. شماها هم مگرچقدر میتونید پشت در این باغ منتظر بـمونیـد و روز و شب رو با چندتا میوه و کمی آب بسر کنید... برگردید به شهر خودمون و من رو فـراموش کنید.
پدرو مادر که دیدند راستی راستی دیگه چاره ای ندارنـد، گریان و زاران دختر رو گذاشتند و خـودشون به سمت شـهر برگـشتـند. دخـتر هم بالاخره بـسمت قصر رفت تا دیگه شبها تو باغ نـخوابه.

داخل قـصر دخترک زندگی با شکوه و جلالی دید و اتاقهایی که پـر از لوازم و مبلمان و فرشهای قیمتی و زیبا بود... در گوشه ای دخـتر باهـوش پله کان باریکی دید که به برج قصر میرفت... از پله ها هم بالا رفت تا داخل بـرج، رسید به هـفت اتاق  تودرو که هرکدام پر بودند از سنگهای قـیمـتی و گـنجه های پر از طلا... توی آخرین اتاق روی یک تـخت دخترک جـوانی رو دید که انگار خوابیده بود... هرچی دختر جوان رو صدا زد هیچ پاسخی نشـنید.. نزدیکـتر رفت و از دیدن جـوان بـرومـندی که روی تـخت داز کشیده و تـمام تـنش پر از سـوزن بود شـگفت زده شـد... دست نوشته ای رو بالای سـر پسر جوان پیداکرد که روش نوشته بود:
ای کـسیکه به اینجا هدایت شدی... اگر هر روز وقت غروب آفتاب به نیت آزاد کردن من خودت رو در آب برکه بشویی و پارچه سپیدی روی دوشت بندازی و یک سوزن، اما فقط "یک سوزن" از تـنم بیرون بیاری تا طلسم من رو بـشکنی.. تا آخر عمر مـدیون تـو خواهم بود!
دخـترک که قلب مهربانی داشت و دلـش برای جـوان سـوخته بود... تصمیم گرفت که جـوان رو نجات بده.... پس از اون روز دست بکار شد و هر روز هنگام غروب آفتاب بـعد از اینکه توی برکه آب تنی میکرد به اتاقی که جـوان در اون خوابیده بود میرفت و پارچه ای سپید روی شـانه می انداخت و یکی از سـوزنها رو از تنش بیرون میاورد...

هـفته ها و ماهها می گذشتـند و سوزنها کـمتر و کـمتر می شدند و دخترک خـوشحال تر از اینکه بالاخره طلسم شـکـسته خواهد شد و جـوان نـجات پیدا میکند و خـودش هم از تـنهایی بیرون میاد. تا اینکه یکی از روزها که دخترک مثل همیشه در باغ گردش میکرد صدایی از بیرون باغ بگوشش رسید... دوان دوان از پله های قصر بالا رفت و از پنجره ای به بیرون نگاه کرد... دید دسته ای کولی دوره گرد در کنار دیوار باغ اطراق کرده اند.
دخترک خوشحال صدا زد... آهای.. رهگذرها... یکـی از شما میخواد برای من کار کند و اینجا بمونه؟ سر دسته کولی ها با  خوشحالی پاسـخ داد:" چراکه نـه.. اگر پول خوب بدهی هرکاری خواهیم کرد..." دخترک زنبیلی طلا و جواهر تهیه کرد و طـنابی هم پیدا کرد و کولی ها هم یک کـنیزی داشتنـد بدجنس که همه شون رو حسابی کلافه کرده بود... طناب رو به کمر کنیز بستند و دختر کـنیز رو بالا کشید.. بعد هم زنبیل طلا و جواهر رو با همون طناب فرستاد پایین و کـولی ها هم خوشحال و خـندان ماندن رو جایز ندیدند و براهشون ادامه دادند...

دخـتر قصه ما به کـنیز بدجنس گفت: من دنبال هـمدمی میگردم... تو بیا و هـمدم مـن شو... بـعد تـمام داستان زندگیش رو برای کـنیز تـعریف کرد.. اما از جـوانی که در طبقه بالای قصر خوابیده بود چیزی نـگفت... فقط گفت که کنیز نباید به داخل برج برود.

روزها گذشتند و دیگر فـقط چـندتا سوزن در تن مرد جـوان باقی مانده بود... کـنیز که خیلی کـنجکار شده بود دوست داشت بدونه که اون بالا توی بـرج چه خبر هست که خانمش هر روز غروب چـند دقـیقه ای تنها میره اون بالا و به او هم اجازه نداده که پاشو روی پله ها بذاره!؟
روزی از روزها بدون اینکه دختر قصه ما بـفهمه.. کنیز بدنبالش از پـله ها بالا رفت و یـواشکی از لای در دید که خـانمش پارچه سپیدی روی شونه انداخت و یک سوزن از تن مرد جـوانی که روی تـختی خوابیده بود بیرون آورد. فردا دوباره دنبال خانمش رفت و دید که خانمش باز یک سوزن بیرون آورد و فرداش هم همینطور...
روز بـعد که دیگر آخرین روز برای بیرون کشیدن ِ آخرین سوزن بود... دختر قـصه ما خوشحال تر از هر روز بود... تصمیم گرفت بعد از اینکه خـودش رو در بـرکه آب شـستشو داد، لـباس بــسیار زیبایی به تن کـند و بعد برای بیرون آوردن سوزن نزد جـوان برود.
کـنیز بـدجنس که دید خانمش اون روز حسابی سرحال و خندان هست و چه کارها میخواهد انجام دهد، فهمـید که باید اون روز، روز خاصی باشد... پس تا دختر قصه ما وقت غروب بعد از شـستشو سرگرم پیدا کردن یک لباس مناسب برای پوشیدن بـود، کـنیز تـنـدی از پله ها بالا رفت و وارد اتاق مرد جوان شد و دید که فقط یـک سوزن در تن پسر باقی هست... زود پارچه سپید رو روی دوشش انداخت و آخـرین سوزن رو از تن مرد جـوان بیرون کشید . . . .
 

۱۳۹۱ دی ۱۶, شنبه

صنـدوق صـدقـات

فرستاده شده در 16 دیماه 2571

این نوشته با ایمیل بدستم رسیده



اين مطلبی رو كه می خوام براتون بگم ، احتمالا تا حالا مورد توجه واقع نشده 

شايد هم چون يه طوری با دين و مذهب و اعتقاداتـون آميخته شده ، به يك عُرف جامعه تبديل شده باشه 

شايد هم قبول اين حرف از طرف شما يا هر فرد ديگری كه كمی هم اعتقادات مذهبی داشته باشه ، خيلی مشكل باشه ، ولي اين موضوعی كه می خوام در موردش صحبت كنم به تك تك محرومان و بی سر پرستان اين خاك كه هم ميهنان ما هستند بر ميگرده :


13.jpg


هر وقت خواستيد برای "دفع بلا" يا "حاجتی" صدقه بياندازيد ، اون پول رو جای محفوظی بذارید كه پس از جمع شدن ، اين پول رو به آدم مستحقی بديد ، ‌يا با اون پول ،‌ مقداری برنج يا گوشت يا لباسی چيزی واسه يه آدم مستحق بخريد !!!

حتماً اگه دقت كنيد ، از اينجور آدما اطرافتون پيدا ميكنيد. يا بعد از جمع شدن مقداری پول ، باهاش خـوراکی بپزيد و به مستحق ها بديد ....



چرا من دارم با اين حرف ها وقت شما رو مي گيرم ؟؟؟

ولی لطفاً با كمی صبر ، اين مطلب رو تا انتها بخونيد




پس حتما اين آمار سر انگشتی كه ميگم رو يه نگاهی بياندازيد :


بذاريد اينجوری شروع كنم :


تا حالا فكر كرديد كه چند تا صندوق صدقات توی شهرتون وجود داره ؟

يا ، تا حالا فكر كرديد چقدر پول تو اين صندوق ها جمع ميشه ؟

يا ، سر نوشت اين پول ها چی ميشه ؟

يا هم حساب و كتاب اين پول ها با كيه ؟


����� �����.jpg 


خوب بذاريد يه مدل سازی انجام بدم كه اين مطلب كاملا ملموس بشه و واسه همه جا بيُـفـته :

من تهران رو مثال می زنم :


فرض كنيد توی تهران 200.000 (دويست هزار) عدد صندوق صدقات وجود داشته باشه ! و هر روز 50 (پنجاه) نفر ،  فقط مبلغ 100 تومان ناقابل رو در هر صندوق صدقات بياندازند !!! اونوقت حسابش ميشه :


1.000.000.000 = 100 * 50 * 200.000


تازه اين رقم برای يك روز و با فرض هايی كه گفته شده بود !!!

حالا اين عدد رو اگه در 30 ضرب كنيم ، برای يك ماه ، مجموع پول اين صندق صدقات در شهر تهران (با فرض های بالا) عددی بالغ بر 30.000.000.000 (سی ميليارد) تومان ميشود. و حالا اگر در 12 نيز ضرب شود، عددی برابر با 360.000.000.000 (سيصدو شصت ميليارد) تومان در سال خواهد شد !!!!





95068_991.jpg



و اين در حالی است كه جمعيت تهران عددی بالغ بر 13.000.000 (سيزده ميليون) نفر می باشد و اگر روزی 500 نفر از اين جمعيت ، فقط 100 تومان به هر صندوق صدقه بياندازند ، در حالی كه تعداد كل صندوق های صدقه دراستان تهران به عددی حدود 2.000.000 (دو ميليون) صندوق ميرسد ، مجموع صدقات در يك روز تهران برابر با 100.000.000.000 (صد ميليارد) تومان خواهد شد. فكر كنم ديگه خودتون بتونيد مبلغ يك سال رو برای تهران حساب كنيد !!!!!!


52ciru9.jpg



حالا بياييد اين مطلب رو به كل كشور تعميم بديم :

طبق آمار خود كميته امداد (لينكش رو در آخر ميذارم كه بريد ببينيد) ، اين كميته فعاليتش رو از سال 1364 آغاز كرده و تا پايان سال 1387 ، تعداد كل صندوق های صدقات در سراسر كشور برابر با 5.812.067 عدد گزارش شده كه اين تعداد تا پايان سال 89 به عدد 7.000.000 رسيده است. حالا باز يه حساب سر انگشتی ديگه :


فرض كنيد هر روز 50 نفر مبلغ 200 تومان (بطور متوسط ، ولی من توی عكس هايی كه گذاشته بودن از سكه ديدم تا تراول 50.000 تومانی) به هر صندوق بياندازند ، حسابش ميشه :


70.000.000.000 = 7.000.000 * 200 * 50



بله ... رقم هفتاد ميليارد تومان برای يك روز كه اگه در 365 روز سال ضرب بشه ، ميشه 25.550.000.000.000 (بيست و پنج تريليون و پانصدو پنجاه ميليارد) تومان معادل 25.550.000.000 (بيست و پنج ميلياردو پاصدو پنجاه ميليون) دلار (دلاری 1000 تومان)  رقم درآمد كميته امداد امام از صدقات مردم ميباشد كه مردم هم با كمال ميل اين پول رو به جيب حضرات ميريزند !!!!


90_520_300_1007197-1703735.jpg



خوب پس اين درآمد كلان كجا ميرود ؟؟؟؟؟؟


 بدانيد كه اين صندوق ها پيمانكاري دارند !!! يعني براي آنها مناقصه برگزار ميشود و برنده ميبايست ماهيانه مبلغي بابت كرايه به نهاد مذكور بدهد كه من حتی آمار 900.000.000 (نهصد ميليون) تومان در ماه را نيز برای استان تهران سراغ دارم. اين پيمانكاری هم فقط به حضرات و مخلصان اعطا ميشود و فقط عده محدودی بخت شركت در اين مناقصه را دارند.


با اين حال ميبينيد كه فقر ، فحشا ، بيكاری ، دزدی ، نا امنی ، بی خانمانی و بدبختی در اقصی نقاط ايران بيداد ميكند !!! راه دور نرويد ، كافيست به اطراف خودتان نگاه كنيد !!!!

با اين حال می بينيد كه كميته امداد در كشورهای خارجی (كه خونشان رنگين تر از هم ميهنان خودمان است) مثل كومور ، لبنان ، فلسطين ، سوريه ، اندونزی و ... برای بی خانمان ها خانه می سازد ، برای زوج های جوان جهيزيه و جشن تدارك ميبيند ، در ونزوئلا جاده و بزرگراه میث سازد و . . . ولی هنوز بم ويران است ، مردم سيستان و بلوچستان در فقر غوطه ورند ، خوزستان زر خيز آب خوردن ندارد ، روستا ها بسيار محروم و بدون امكانات هستند و  . . . آدم ديگه چی ميتونه بگه !!!!

تازه بدونيد كه جديداً در دستگاههای خودپرداز ATM نيز امكان پرداخت صدقه قرار داده شده. قرار است تعداد 200 عدد صندوق صدقات ديجيتال نيز بطور آزمايشی در سراسر كشور قرار گيرد !!!!


image006.jpg



صدقه برای رسيدن به دست مستحقه ، نه برای جيب حضرات !!!

به كسانی كه ميدونيد مستحق كمك هستند كمك كنيد ، به يك انسان ، يك هم شهری ، يك هم وطن !!!
به اميد ايرانی پاك با مردمی ميهن پرست

۱۳۹۱ دی ۱۵, جمعه

افـسانه دخـتر نـارنج پـادشـاه

 فرستاده شده در ۱۵ مرداد ماه ۲۵۷۱

یـکی بـود . . . یکی نـبود... روزگاری دور در سرزمـینی دورتر، پادشاهـی بـا همسرش زندگی میـكرد. آن ها فقط يك چیز در زندگی کم داشتـند و آن اين بود كه بچـه دار نمی شدند و فرزندی نداشتـند.
روزی از روزها پيرزن گدایی به در قصر پادشاه آمد، همسر پادشاه دستور داد غذای فـراوان به پیرزن داده و لباسی تازه بر تنش کـنند... پیرزن  گـفت : "آرزو میکنم خداوند بچه ­هايت را نـگه دارد"
هـمسر پادشاه از ته دل آهـی كشيد و گفت : "ای مادر، ما بچه ای نداريم و تنها غـصه ما حسرت داشتن يك فرزند است"

 پيرزن يـك سيب سرخ به همسر پادشاه داد وگفت : "ای بانوی بزرگوار... امشب اين سيـب را با هـمسرت قسمت کن... نیمی از آن را خودت بخور و نـیم ديگر را به همسرت بده... بـزودی دارای فـرزندی خواهـید شـد"
هـمسر پادشاه با خـوشحالی گـفت: "اگر اينگونه شـد، هـرسال در زادروزش يك حوض عـسل و يك حوض کـره بين فـقـرا قـسمت خـواهم کرد". هـمسر پادشاه  تـمام گفـته های پيرزن را انجام داد و بعد از مـدتی پسری بسيار زيبا به دنيا آورد.

بيست سال گذشت... سال بـيستم هـمسرپادشاه مثل هر سال حـوضی از عـسل و حوضی از کره بین فـقرا قسمت کرد ... پـيـرزنی بد دل این سال خيـلی دير رسيد و به زور توانست كوزه خود را از کره و عسل باقـيمانده در ته حوضها پركند... پسر پادشاه که جوان برومندی شده بود، داشت تـمرین تـیراندازی می كرد که ناگهان تـیرش به كوزه پيرزن بـد دل خورد و كوزه شكست. پـيرزن گفت: "حيف كه يكی يكدونه هستی و نمي­تونم نفـرينت كنم ، اما امیدوارم كه گـرفتار دختر نارنج پادشاه شوی!"

پسرهـم نديده و نشناخته عاشق دختر نارنج پادشاه شد... و به رسم آن زمان رفت توى اتاق "هفت دربند" (هفت اتاق که توى هم ساخته شده) و خودش را زندانى کرد. پدر و مادرش کنيزى را فرستادند پيش او و گفتند: "بـپرس کدام دختر را مى‌خواهد تا ما به خواستگارى برويم"... پسر پيغـام داد که: "من دختر نارنج پادشاه را مى‌خواهـم..." پيرزن را آوردند، پادشاه پرسید: "اين دختر نارنج پادشاه کى هست؟ پدرش کيست؟ مادرش کيست؟ ..."پـيرزن گفت: "دختر نارنج پادشاه دختر شاه پريان است که به شکل نارنج و ترنج به درخت آويزان است و چيدنش هم کار هر کسى نيست. من هفت برادر ديوزاد دارم، شاهزاده بايد از آنها بپرسد! هرچه پدر و مادر خواهش کردند که شاهزاده از این سفر دست بکشد قبول نکرد، دست آخر همسر پادشاه گردن بند خودش را به او داد و گفت: "این را از طرف من بـرای همسرت بــبر!"ـ
 شاهزاده سوار بر اسب شد و يک خورجين طلا و جواهرى که پادشاه داده بود برداشت و بـراه افتاد... رفت و رفت و رفت تا به پيرمردى رسيد که هم ديوزاد و هم آدميزاد بود.
پيرمرد پرسيد: کجا مى‌روی؟ پسر پاسخ داد: دنبال دختر نارنج و ترنج میگردم. 
پیرمرد گفت" :بـيا و از اين کار بگذر این ،راهى که تو مى‌خواهى بروى راه 'برو و برنگرد'است "...شاهزاده يک مشت طلا و جواهر به پيرمرد داد و گفت"تـ :و راهش را به من بگو، باقى‌اش با خودم . "پيرمرد گفت: برو از برادرم بپرس.
همين‌طور يکى‌يکى برادرها، مشتى طلا و جواهر گرفتند و پسر را به‌ سراغ برادر ديگر فرستادند، تا هـفتميـن پيرمـرد که گفت: "بـايد به فلان محل بروی.... آنجا باغی هست، اين باغ سه در پشت سر هم دارد و كنار هر در يك ديو خوابيده، كه كليد هر باغ را به گردنشان آويخته اند . اگردیوها خواب بودند مي­توانی كليدها را در آوری و در باغها را به ترتيب باز كنی اما اگر بيدار بودند حتماً تو را خواهند خورد... اگر موفق شدی، بعد از درب سوم به باغ اصلی می رسی، درختى هست پر از نارنج و ترنج که هفت تا ديو از آن محافظت مى‌کنند، تـو هـم هفت تا پوست گاو  'شيرهو ' هفت تا پوست گاو 'آهک ' تهيه کن.... چون زير درخت جوى آبى هست که غذاى ديوها از آنجا به دستشان مى‌رسد. تو هفت پوست آهک و هفت پوست شيره را بينداز توى جوی، وقتى ديوها آن‌را خوردند، مى‌خوابند. تو يک 'دو شاخه چوبی' فـراهم کن، بعد نزديک درخت‌ها توى چاله‌اى بنشیـن و با دو شاخه نارنج بچيـن.... مبادا با دست اين کار را بکنی!
نارنجها را که پوست مي­كنی، در آنها دختری همچون پری كه همان دختر نارنج پادشاه است را می يابی. اگر او را پيدا كنی طلسم باطل شده و ديوها دود شده و از بين مي­روند". پـسر پادشاه از مرد تشكر كرد ورفت تا به دیوار باغ رسید.
دیو بسيار بزرگی كنار در خوابيده بود . پسر پادشاه باترس آرام، آرام كليد را از گردن او در آورد و به ترتيب برای درهای دوم و سوم هم اين كار را انجام داد. 

شاهزاده هر آنچه پيرمرد گفت انجام داد تا جائى‌که "دو شاخه" را انداخت به يک نارنج و آن‌را چيد. نارنج‌هاى ديگر جيغ کشيدند ":آى چيد! آى بردیـ "! کى از ديوها سرش را بلند کرد و گفت: "کى چيد؟ کى برد؟".. گفتند: "چـوب چيد، چوب برد".: دیو گفت "چوب نمى‌تواند بچيند و ببرد..."  پسر سه تا نارنج چيد و هر سه بار جيغ نارنج‌هاى ديگر درآمد. شاهزاده به طرف شهر راه افتاد. بين راه با چاقو کمى از پوست يکى از نارنج‌ها را بريد، يک دختر زيبا از آن بيرون آمد و گفت: "آب " شاهزاده گفتایـ" : نجا بيابان است آب کجا بود؟" دختر گفت:"نان." شاهزاده گفت" :اينجا نان پيدا نمى‌شود." دختر گفت: "پس خداحافظ". ومـرد !... 

دختر دومى هم که از نارنج دوم، به همان طريق بيرون آمد، چون آب و نان نبود، مرد. اما قبل از مردنش به پسر گفت: "تو خواهر مرا کشتی، مرا هم مى‌کشی، مواظب باش خواهر ديگرم را نکشی، جائى سر نارنج را باز کن که هم آب باشد هم نان"     ... شاهزاده ناراحت شد، اما هنوز يک نارنج ديگر داشت. رفت تا به يک آبادى رسيد.. نان خريد و سرچشمه‌اى رفت. با چاقو کمى پوست نارنج سوم را بريد، دخترى مثل پنجه آفتاب جلوش نشست. گفت" :آب ." شاهزاده به او آب داد. گفت" :نان." شاهزاده نانش داد. بعد دختر را ترک اسب گذاشت.
دختر آنقدر زيبا و دوست داشتنی بود كه پسر پادشاه باورش نمي­شد . انگار كه خواب می­ديد. پسر پادشاه يك دل نه صد دل عاشق دخـتر شد. يكباره دودی غليظ همه جا را فرا گرفت و بعد همه جا زيباتر از اول شد . ديوها دود شده و از بين رفته بودند.... پسر پادشاه در حاليكه از خجالت سرخ شده بود گفت : "من عاشق تو هستم و دوست دارم با تو ازدواج كنم."
دختر نارنج پادشاه هم که از شجاعت شاهزاده خوشش آمده بود خوشحال شد. کـنار درخـت بیدی پسر پادشاه گفت: " بر روی همين درخت منتظر بمان تا من، هم برايت لباس بياورم و هم اينكه پدر و مادرم را هم با خود به همراه بياورم تا از اين جا با ساز و پايكوبی و همراه مردم تو را به سرزمين خود ببرم. زيرا من تنها فرزند پدر و مادرم هستم و آنها آرزوهای زيادی برای من دارند و تو را آنگونه كه شايسته است به خانه بخت میبرم." بعد گردنبند مادرش را به گردن دختر نارنج پادشاه آويخت و به ناچار از دختر نارنج پادشاه خداحافظی كرد.

 از زير همان درخت چشمه ای عبور مي­كرد، همين که شاهزاده رفت يک دسته کولى آمدند و زير درخت ِ بيد بار انداختند. کولى‌ها کنیزی داشتند که خيلى زشت و سياه بود، رفت سر جوى آب بياورد. ديد عکس يک دختر خوشگل روى آب افتاده، خيال کرد عکس خودش است گفت: "من به اين خوشگلى باشم و کلفتى کنم!"   ظرف‌ها را ريخت توى جوى آب و رفت پيش خانمش گفت: "من به اين خوشگلى کنيزى کنم." خانمش گفت" :مگر آينه خودت را گم کردی؟ برو گم شو دو تا سطل آب کن بيار!" کنيز سطل‌ها را برداشت و رفت سر جوی.. باز نگاهش افتاد به عکس صورت خوشگلى که روى آب افتاده بود، خيال کرد عکس خودش است، سطل‌ها را توى جوى انداخت و دويد تو چادر. خانمش بعد از اينکه کتکش زد، بچه‌اش را به دست کنيز داد و گفت: "برو سر جوى آب دست و صورت اين بچه را بشور ."  
کنيز بچه را برداشت و آمد. نگاهش روى آب افتاد و باز عکس را ديد، حسابى از اينکه با داشتن چنين صورت خوشگلى بايد کنيزى و کلفتى کند کفرى شد. به هر دست يکى از پاهاى بچه را گرفت و مى‌خواست که او را از وسط جر بدهد که دختر نارنج و ترنج از بالاى درخت گفت: "بچه را ول کن! آن عکس من است که روى آب افتاده."  کنيز بالاى درخت را نگاه کرد خيال کرد ماه آمده و روى درخت نشسته. دست و روى بچه را شست و تحويل مادرش داد. کاردى هم زير پيراهنش قايم کرد و آمد زير درخت گفت: "بالای درخت چه میکنی؟ اجازه مى‌دهى پيشت بيايم و کنيزت بشوم."؟ برگ‌‌هاى درخت گفتند" :اجازه نده، اجازه نده!"  اما دختر نارنج پادشاه که بسیار مهربان بود دلش به حال کنيز سوخته بود، موهاى بلندش را آويزان کرد، کنيز آن‌را گرفت، بالا رفت و کنار دختر نارنج و ترنج نشست و از او خواست تا سرگذشت خود را برايش تعريف کند. دختر نارنج و ترنج همه چيز را به کنيز گفت. بعد خوابش برد. کنيز سر او را بريد و گردنبند را از گردن دختر در آورد و به گردن خود كرد و دختر را به جوى آبش انداخت.

از خونی كه از سر دختر نارنج روي زمين ريخته بود نهال بسيار زيبايي سبز شد و در عرض مدت كمي به درخت زيبايي تبديل شد . بعد از چند روز پسر پادشاه با ساز و دهل به همراه سربازان و پدر و مادرش ولباسهای زيبا و هدايای فراوان به باغ رسيدند. پسر پادشاه وقـتی بالای درخت رفت وکـنیز را ديد هـیچ باورش نشد.
پسر پادشاه گفت : " چرا اينقدر سياه شده ای؟"
کـنیز گفت :" آنقدر كه در انتظار تو در آفتاب سوزان در بالای درخت منتظر تو بودم."
پسر پادشاه گفت :" چرا اينقدر پير شده ای؟"
کـنیز گفت :" آن قدر كه دوری تو برای من سخت بود و من در انتظار تو پير شدم."
پسر پادشاه گفت :" چرا صورتت اينقدر دون دون شده ؟"
کـنیز گفت :" به خاطر اينكه در انتظار تو كلاغها به صورتم نوك زدند. "
 پسر پادشاه دروغهای کـنیز را باور كرد و به او گفت كه لباس بپوشد، تا به قصر بروند. هـنگام رفتن.... پسر پادشاه چشمش به درخت افتاد. يك دل نه صد دل عاشق درخت شد وبه همراهانش دستور داد درخت را از ريشه در آورده و به قصر بياورند . کـنیز كه مي­دانست درخت از خون دختر سبز شده است می گفت : " اين درخت خيلی زشت است و آوردن آن ما را به زحمت می اندازد." اما پسر پادشاه درخت را با خود به همراه آورد و آن را در قصر كاشت. پادشاه عروسی باشکوهی برای آنها گرفت و از آن پس به جای پدر، پسر پادشاه آن سرزمين شد.

بعد از آن کـنیز كه همسر پادشاه شده بود باردار شد و بعد از نه ماه و نه روز پسری شبیه خودش به دنيا آورد .در همين فاصله درخت بزرگ و بزرگتر شده بود و شاخه ای از آن به داخل خانه پيرزن همسايه سرازير شده بود.پيرزن كه همسايه قصر پادشاه بود فرزندی نداشت و به تنهايی زندگی می كرد و بافتنی مي­بافت و آنها را به بازار مي­برد و مي­فروخت اما چند روز بود كه وقتی از خواب بيدار مي­شد مي­ديد كه همه سفارشات و بافتنيهای او آماده است. و وقتی از بازار به خانه بر مي­گشت مي­ديد كه تمام خانه از تميزی برق مي زند و غذای او بر سر اجاق آماده و گرم است.
يك روز پيرزن که خیلی کنجکاو شده بود... به دروغ آماده شده تا به بازار برود، اما پشت در ايستاده بود تا ببيند چه كسی اين كارها را انجام مي­دهد. از داخل شاخه درخت دختری همچون پنجه آفتاب به بيرون آمد به محض بيرون آمدن دختر ، پيرزن در را باز  كرد و دخترك را در آغوش گرفت و او را بوسيد و گفت: "تو چه قدر زيبايی حتماً فرشته هستی؟"
 دختر نارنج پادشاه تمام داستان خود را برای پيرزن مهربان تعريف كرد. پيرزن خيلی خوشحال شد و به او گفت كه او تنهاست و بهتر است كه با هم زندگی كنيم. دختر نارنج پادشاه قبول كرد و از آن روز دختر خوانده پيرزن مهربان شد.
از طرفی.... کـنیز بدجنس كه مي­ديد پادشاه به آن درخت علاقه بسياری دارد و مي­دانست كه اين درخت در عرض يك ساعت بزرگ شده و جادويی است مي­ترسيد و به پادشاه گفت : " اگر پسرت را دوست داری دستور بده اين درخت را قطع كنند و از آن
گهواره ای برای فرزندمان بسازند." پادشاه جوان دستور داد و درخت را قطع كردند و از آن گهواره ای ساختند.

 چند ماه بعد اسب‌هاى پادشاه مريض شدند. پادشاه گفت: "اسب‌ها را به مردم بدهيد تا از آنها نگهدارى کنند وقتى خوب شدند برويد بياوريد."  هر کسى يک اسب برداشت و به خانه‌اش برد. دختر به پيرزن گفت" :ننه تو هم برو يک اسب بگير!" وقتى پيرزن رفت، دختر سوتى زد.... يک طويله و آخور ساخته شد. يک سوت ديگر زد جو و يونجه مهيا شد. پيرزن يک اسب کور و شل به خانه آورد. آخر زمستان که رفتند اسب‌ها را تحويل بگيرند، ديدند همه اسب‌ها مرده‌اند. پادشاه به خانه پيرزن رفت تا ببيند اسب او هم مرده يا نه. ديد زنده است و کسى نمى‌تواند افسار او را به‌دست بگيرد. دختر پيرزن که ديد اسب نمى‌گذارد کسى افسارش را بگيرد، خودش به طويله رفت، افسار اسب را گرفت، به‌دست پادشاه داد و گفت: "برو که از صاحبت بى‌وفا تر هستی" 

پادشاه از وقتى چشمش به دختر افتاده بود نگاه از او برنمى‌داشت و در دل مى‌گفت: چقدر شبيه دختر نارنج و ترنج من است.
آن زمان رسم بود که در اولین زادروز بچه، دخترها را جمع مى‌کردند... جشن مى‌گرفتند و يکى از دخترها قصه مى‌گفت و در حين آن بند قنداق بچه را مرواريدبندى مى‌کردند. دختران بازرگانان شهر را دعوت کردند، پادشاه خواست که دختر پيرزن هـمسایه را هم دعوت کنند. وقتى همه جمع شدند و موقع قصه‌گوئى رسيد... پادشاه گفت" :من دلم مى‌خواهد دختر پيرزن قصه بگويد ." دختر پيرزن هم شرط گذاشت که کسى از اتاق بيرون نرود، کسى هم تو نيايد، تا قصه‌اش را بگويد. پادشاه قبول کرد.  
دختر قصه‌اش را از زمانى‌که پادشاهى نذر کرده بود که اگر پسردار شد، يک حوض عسل و روغن به مردم بدهد... شروع کرد و بعد به دختر نارنج و ترنج و آنچه بر او گذشته بود رسيد. هر جا هم که گريه‌اش مى‌گرفت از چشمانش مرواريد و هر جا که مى‌خنديد از دهانش شکوفه های کوچک بيرون مى‌‌ريخت.زن پادشاه، يعنى همان کنيز کولى که فهميده بود اين دختر همان دختر نارنج و ترنج است، هى بچه‌اش را پنجول (چنگ و نيشکون) مى‌گرفت، بچه گريه که مى‌کرد کنيز مى‌گفت" : تمام کنيد اين قصه را بچه‌ام مرد از بس گريه کرد ."اما پادشاه از اتاق ديگر مى‌گفت: "نـه! قصه را تمام و کمال بگو". دختر هم قصه‌اش را ادامه مى‌داد. هر چند کلمه‌اى که تعريف مى‌کرد بعدش مى‌گفت" :من که آنجا نبودم استام (استاد) بود استام گفت من شنيدم. مرواريد بندانداز" و کسى‌که مرواريد بند مى‌کرد يک دانه مرواريد ديگر بند مى‌کرد. دختر نارنج و ترنج قصه را گفت و گفت تا رسيد به
جشن اون روز پادشاه وماجرای آن روز را هم تـعریف کرد... بعد گفت: "قـصه ام تـمام شـد"  پادشاه پاسخ داد: "نـه هـنوز تـمام نــشده!"

پادشاه كه ديگر دختر نارنج پادشاه حقيقی را پيدا كرده بود، دستور داد تا کـنیز بدجنس را به پشت خرسياهي ببندند و در تمامی سرزمين بگردانند تا مايه عبرت همه شوند.    
هفت روز و هفت شب عروسي آنها را جشن گرفتند و همه شهر را آيينه بندان كردند و پيرزن مهربان همسايه را نيز به عنوان مادر دختر نارنج پادشاه را به قصر آوردند و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند...



بالا رفـتیم ماست بـود.... پایین اومدیم دوغ بود
غـصه ما دروغ بـود