۱۳۹۱ دی ۲۵, دوشنبه

افـسانـه "سـنگ صـبور" / بخش آخر

فرستاده شده در 25 دیماه 2571

مـرد جــوان بعد از اینکه آخریـن سـوزن از تـنش بیـرون اومد، عطـسه ای کرد و چـشمهاش باز شـدند... نگاهی به دور و برش انـداخت.... چـشمش افتاد به زنـی زشت و سیاه و ازش پرسید "تـو بودی که طلسم من رو باطل کردی؟" کـنیز بـدجنس فـوری پاسخ داد: "معـلومه که من بودم.. یا تو اینجا کس دیگه ای رو میبینی؟.. الان مـاهـهاست که من هر روز اینجا بالای سـر تـو در انتظارم".. بـعد هم تـمام داسـتانی رو که از دخـتر قـصه ما شنیده بود... برای مـرد جـوان تـعریف کرد
پـسرک که دیگه باور کـرده بود این  هـمون دخـتری هست که نـجاتش داده، گفت:"همونـطور که قول داده بـودم بخاطر اینکه ماههـای زیادی برای نـجات من صـبوری کردی، تـا آخر عـمر مدیـون تـو هستم.. و بـدون که مـن مـرد بسیار ثـروتمـندیـم که بخاطر دشـمنی با یک جادوگر بـدجنس طلسم شده بود... حالا به پاس خـوبی های تـو ازت خـواهش می کنم که هـمسر من بـشی که تـا آخر عـمر در رفاه و آسایش زنـدگی کـنی"

در هـمین هـنگام، دخـتر قـصه مـا از هـمه جـا بی خـبر.. شاد وخندان از پـله هـا بالا اومـده بود که از دور صـدای گـفتن و خـندیدن شـنید... یک دفـعه انگار قـلبش از حرکت ایستاد، کـمی جلوتر رفت و دید که بـــلــه.... چـشمت روز بـد نـبینه... کـنیز بد ذات بــعد از اونـهمه مـهربونی که بـهش کرده بود... رفـته و آخرین سـوزن رو بیرون کشیده و حالا داره با مـرد جـوان میــگه و میخـنده... کـمی فـکر کرد و با خـودش گـفت که الان جلو رفتن و حـقیقت رو گـفـتن دیگه هـیچ فایده ای نـداره  و تـصمیم گرفت که سـاکت بمونه و دم نـزنـه!

از اون روز کـنیز بدذات شد خـانم اون قصر و دختر قـصه ما شد کـنیزش... از اونـجا که دیگه طلسم شکـسته شده بود واز جـادو و جـنبل هم خـبری نـبود... از صـبح زود که دخـترک بـیدار میشد تا بوق سگ دنبال کارهای خـونه و خوراک پــختن و تمیز کردن بـود و هـر شب با خستگی زیاد و دلـتنگی زیادتر خـوابش میـبرد...

مـدتی گـذشت و مرد جـوان باید بـرای کاری به یک سـفر طولانی میرفت... از کـنیز بدجنـس پرسید که دوست داره چه چیزی از این سـفر براش هـدیه بیاره؟ کـنیز هـم تـندی یک لیست بـلندبالا از تمام لـباسها و کـفشها و خـوردنی ها و پوشیدنی ها و زیورآلات و چه و چه.. بـراش تـهیه کرد و سفارش هم کرد که مبادا مبادا چیزی رو از قـلم بـندازی!!!
مـرد جـوان وقـتی افـسار اسـبش رو از دست دخـتر قـصه مـا گرفت.. از او هم پـرسید که چی میتونه براش از سـفر بـیاره؟ دخـتر اول گـفت که چیزی لازم نـداره و اینجا هـمه چیز وجـود داره... اما ارباب اصرار کرد که چـون دختر کارش رو همیشه با دقت و درستی انجام میده حـتمن چیزی ازش بخواد، که دخـتر انگار چیزی یادش افـتاده باشد گفت: "پـس بـرام ســنگ صـبور بیار"...
مرد جـوان قـصه ما که از شما چه پـنهـون از رفـتار و گفـتار دخـتر قـصه ما خیلی خـوشش اومده بود و همیشه تـه دلش میگفت "آخه چی میشد این دخـتر با ادب و دانا طلسم من رو باطل کرده بود.." خـوشحال از اینکه مـیتونه کاری برای دخـتر انجام بـده، براه افـتاد و رفـت.... این سـفر هـفته ها طول میکشید و جـوان هر روز بعد از انجام کارهاش کلی هم زمان صرف تـهیه سـفارشات کـنیز بدجنس که حالا دیگر هـمسرش شده بود میکرد و اونقدر فـکرش مشغول بود که هیچ بیاد "سنگ صبور"  نیافـتاد.

تا اینکه این سـفر هم به آخر رسید و مرد جـوان با چـند تا اسب دیگر که مـجبور شده بـود برای حـمل سفارشات کـنیز بدجنس بخره، به طرف خـونه راه افــتاد... از شهر که بیرون میرفت سر راهش یک تـخته سنگ بزرگ دید و یـکهو درخواست دخـتر قصه ما یادش اومد... هرچند که خیلی خسته بود، اما دلش نـیومد که خـواهش دختر مهربان رو انجام نـده... باز برگشت توی شهر و رفت تو بازار... اما از هرکی سراغ "سنگ صبور" میگرفت، هـیچکس نـداشت... دیگر مـرد جـوان داشت نا امید میشد و میخواست بدون خـریدن "سنگ صـبـور برگرده بره که آخرین فـروشنده ای که ازش پـرسیده بود... گـفت که یکی داره... اما باید بـدونـه که اون رو برای کـی میخواد؟؟
مرد جـوان کمی بی حوصله پاسخ داد: برای کـنیزم میخوام.. مگه چه اهمیتی داره؟
مـرد فروشنده گـفت: خیلی مـهمه... تو باید بـدونی که از وجود "سنگ" صـبـور هر کسی خـبر نداره" وخیلی بـعـیده که یک کـنیز ساده از وجـودش خبردار باشه... این سـنگ هم یک خـاصیت مـهمی داره... اونهم ایـنکه فـقط بـدرد کسانی میخوره که غـم خیلی بـزرگی تو دلشون دارند!! 
اگر این سـنـگ رو به کسی دادی، هـرگز نباید به امید خدا رهایـش کـنی.. اگرنه میشینه غـصه هاشو برای این سنگ تعریف میکـنه و آخر سر از سنگ می پـرسه "حـالا ای سـنگ صـبـور... تـو صبوری یا من صبور؟" اونوقت هست که چـون صدایی از سـنگ در نمیاد.. قـلب اون آدم از غـصه میترکـه...و میمیره !!
مرد جـوان که خیلی کـنجکاو شده بود.. پرسید: "خـوب پس باید چـکار کرد؟"
فـروشنده پاسخ داد: " وقتی سنگ رو به صاحبـش دادی.. باید خـودت جـایی هـمون نـزدیکی پـنهان بـشی و به درد دلش گـوش بدی، اونـوقـت که پرسید "حالا ای سـنگ صـبور... تـو صـبوری یا مـن صـوبر؟" باید بـهش پـاسخ بدی: "البته که تـو صـبور تـری" و اون وقت هست که سـنگ صـبور بـجای دل اون شـخص می ترکد...! 

مـرد جـوان بالاخره بـراه افـتاد و بـعد از چـند روز به خـونه رسـید... تمام هـدایای کـنیز بدجنس رو بـهش داد و کـنیز هم داشت از رنگ فلان پارچه و جـنس فلان چینی ایراد میگرفـت و حسابی حـواسش به زرق و برق هدایای رسیده بود.
مرد جـوان سـنگ صـبور دخـتر قـصه مارو هم داد به دستـش، اما میدونست که دخترک تا پیش از غروب آفتاب از انجام کارهای خـونه زمانی اضافه نمیاره که بخواد درد دلی کـند.
این بـود که وقـت غروب آفتاب بـدون اینکه کـنیز بـدجنس حواسش باشد .. یـواشکی پـشت در پـستویی که دختر قـصه ما شبها اونجا میخوابید کشیک کـشید... دخـترک شـمعی روشن کـرد و از ابـتدا تـمام داستان زنـدگیشو برای سـنگ تـعریف کـرد... که چطور هر روز غروب صدایی بهش میگفـته "وای به حالت... وای به روزگارت" و چطور خانواده اش هرچی داشتند فروختند تا اون رو نجات بدند و اینکه چطور وارد قـصر شده و چــطـور هر روز وقت غروب یکی از سوزن هارو از تـن مرد جـوان بیرون کشیده.... و چطور کـنیز بـدجنس خـودش رو روز آخر جای اون جا زده... تا اینکه به اینجا رسید که حالا تـنـها و دور از خانواده اش چطور غـصه میخوره و هـیچ خـبری ازشون نداره... وقـتی که قـصه تـموم شد.. روش رو کرد به سـنگ و پـرسید: "حالا ای سـنگ صـبـور... تو بـگو.. تـو صـبـوری یا مـن صـبـور؟"
در همین وقـت، مـرد جـوان که تازه فـهمیده بود چـه کلاه گــشادی به سرش رفـته و چـطور یک آدم بدجنس و دروغـگو خـودش رو به او قالب کرده... فـوری پـاسخ داد: "البـته که تـو صـبـورتـر هستی"...! نـاگهان سـنگ صـدایی کرد و تـرکید!

بــچه های خـوب، که شـما باشید... مرد جـوان اول حسابی کـنیز بـدجنس رو دعـوا کرد و بـعــد هـم یک آذوقه ای برای راهش داد و از قـصر بـیرونش کرد.... خـودش هم کلی از دخـتر قـصه ما پوزش خواست که چـطور به عـقـلش نـرسیـده که اون کـنیزبدجنس که نه ادب داشت و نه قدرشناسی و نه ذره ای صـبر و بـردباری.. مـیتونسته ماهـها برای بـیرون کشیدن سـوزنها از تن اون وقـت صرف کرده بـاشد...
خـلاصه.. اونـها اول از هـمه یـکـنفر رو فـرستادن بـدنـبال پـدر، مادر و برادر دخـتر قـصه ما که حسابی دلشون برای دخـترشون تـنگ شده بود و وقـتی که اونها رسیدند جـشن بـسیار باشـکوهی برپا شــد و ایـنبار مـرد جـوان با نـجات دهـنده حـقیـقی خـودش عـروسی کرد....

قــصـه مـا بــسر رســید... کـلاغه، به خـونه اش نــرسید

هیچ نظری موجود نیست: