فرستاده شده در ۱۵ مرداد ماه ۲۵۷۱
یـکی بـود . . . یکی نـبود... روزگاری دور در سرزمـینی دورتر، پادشاهـی بـا همسرش زندگی میـكرد. آن ها فقط يك چیز در زندگی کم داشتـند و آن اين بود كه بچـه دار نمی شدند و فرزندی نداشتـند.
روزی از روزها پيرزن گدایی به در قصر پادشاه آمد، همسر پادشاه دستور داد غذای فـراوان به پیرزن داده و لباسی تازه بر تنش کـنند... پیرزن گـفت : "آرزو میکنم خداوند بچه هايت را نـگه دارد"
هـمسر پادشاه از ته دل آهـی كشيد و گفت : "ای مادر، ما بچه ای نداريم و تنها غـصه ما حسرت داشتن يك فرزند است"
پيرزن يـك سيب سرخ به همسر پادشاه داد وگفت : "ای بانوی بزرگوار... امشب اين سيـب را با هـمسرت قسمت کن... نیمی از آن را خودت بخور و نـیم ديگر را به همسرت بده... بـزودی دارای فـرزندی خواهـید شـد"
هـمسر پادشاه با خـوشحالی گـفت: "اگر اينگونه شـد، هـرسال در زادروزش يك حوض عـسل و يك حوض کـره بين فـقـرا قـسمت خـواهم کرد". هـمسر پادشاه تـمام گفـته های پيرزن را انجام داد و بعد از مـدتی پسری بسيار زيبا به دنيا آورد.
بيست سال گذشت... سال بـيستم هـمسرپادشاه مثل هر سال حـوضی از عـسل و حوضی از کره بین فـقرا قسمت کرد ... پـيـرزنی بد دل این سال خيـلی دير رسيد و به زور توانست كوزه خود را از کره و عسل باقـيمانده در ته حوضها پركند... پسر پادشاه که جوان برومندی شده بود، داشت تـمرین تـیراندازی می كرد که ناگهان تـیرش به كوزه پيرزن بـد دل خورد و كوزه شكست. پـيرزن گفت: "حيف كه يكی يكدونه هستی و نميتونم نفـرينت كنم ، اما امیدوارم كه گـرفتار دختر نارنج پادشاه شوی!"
پسرهـم نديده و نشناخته عاشق دختر نارنج پادشاه شد... و به رسم آن زمان رفت توى اتاق "هفت دربند" (هفت اتاق که توى هم ساخته شده) و خودش را زندانى کرد. پدر و مادرش کنيزى را فرستادند پيش او و گفتند: "بـپرس کدام دختر را مىخواهد تا ما به خواستگارى برويم"... پسر پيغـام داد که: "من دختر نارنج پادشاه را مىخواهـم..." پيرزن را آوردند، پادشاه پرسید: "اين دختر نارنج پادشاه کى هست؟ پدرش کيست؟ مادرش کيست؟ ..."پـيرزن گفت: "دختر نارنج پادشاه دختر شاه پريان است که به شکل نارنج و ترنج به درخت آويزان است و چيدنش هم کار هر کسى نيست. من هفت برادر ديوزاد دارم، شاهزاده بايد از آنها بپرسد! هرچه پدر و مادر خواهش کردند که شاهزاده از این سفر دست بکشد قبول نکرد، دست آخر همسر پادشاه گردن بند خودش را به او داد و گفت: "این را از طرف من بـرای همسرت بــبر!"ـ
شاهزاده سوار بر اسب شد و يک خورجين طلا و جواهرى که پادشاه داده بود برداشت و بـراه افتاد... رفت و رفت و رفت تا به پيرمردى رسيد که هم ديوزاد و هم آدميزاد بود.
پيرمرد پرسيد: کجا مىروی؟ پسر پاسخ داد: دنبال دختر نارنج و ترنج میگردم.
پيرمرد پرسيد: کجا مىروی؟ پسر پاسخ داد: دنبال دختر نارنج و ترنج میگردم.
پیرمرد گفت" :بـيا و از اين کار بگذر این ،راهى که تو مىخواهى بروى راه 'برو و برنگرد'است "...شاهزاده يک مشت طلا و جواهر به پيرمرد داد و گفت"تـ :و راهش را به من بگو، باقىاش با خودم . "پيرمرد گفت: برو از برادرم بپرس.
همينطور يکىيکى برادرها، مشتى طلا و جواهر گرفتند و پسر را به سراغ برادر ديگر فرستادند، تا هـفتميـن پيرمـرد که گفت: "بـايد به فلان محل بروی.... آنجا باغی هست، اين باغ سه در پشت سر هم دارد و كنار هر در يك ديو خوابيده، كه كليد هر باغ را به گردنشان آويخته اند . اگردیوها خواب بودند ميتوانی كليدها را در آوری و در باغها را به ترتيب باز كنی اما اگر بيدار بودند حتماً تو را خواهند خورد... اگر موفق شدی، بعد از درب سوم به باغ اصلی می رسی، درختى هست پر از نارنج و ترنج که هفت تا ديو از آن محافظت مىکنند، تـو هـم هفت تا پوست گاو 'شيرهو ' هفت تا پوست گاو 'آهک ' تهيه کن.... چون زير درخت جوى آبى هست که غذاى ديوها از آنجا به دستشان مىرسد. تو هفت پوست آهک و هفت پوست شيره را بينداز توى جوی، وقتى ديوها آنرا خوردند، مىخوابند. تو يک 'دو شاخه چوبی' فـراهم کن، بعد نزديک درختها توى چالهاى بنشیـن و با دو شاخه نارنج بچيـن.... مبادا با دست اين کار را بکنی!
نارنجها را که پوست ميكنی، در آنها دختری همچون پری كه همان دختر نارنج پادشاه است را می يابی. اگر او را پيدا كنی طلسم باطل شده و ديوها دود شده و از بين ميروند". پـسر پادشاه از مرد تشكر كرد ورفت تا به دیوار باغ رسید.
دیو بسيار بزرگی كنار در خوابيده بود . پسر پادشاه باترس آرام، آرام كليد را از گردن او در آورد و به ترتيب برای درهای دوم و سوم هم اين كار را انجام داد.
شاهزاده هر آنچه پيرمرد گفت انجام داد تا جائىکه "دو شاخه" را انداخت به يک نارنج و آنرا چيد. نارنجهاى ديگر جيغ کشيدند ":آى چيد! آى بردیـ "! کى از ديوها سرش را بلند کرد و گفت: "کى چيد؟ کى برد؟".. گفتند: "چـوب چيد، چوب برد".: دیو گفت "چوب نمىتواند بچيند و ببرد..." پسر سه تا نارنج چيد و هر سه بار جيغ نارنجهاى ديگر درآمد. شاهزاده به طرف شهر راه افتاد. بين راه با چاقو کمى از پوست يکى از نارنجها را بريد، يک دختر زيبا از آن بيرون آمد و گفت: "آب " شاهزاده گفتایـ" : نجا بيابان است آب کجا بود؟" دختر گفت:"نان." شاهزاده گفت" :اينجا نان پيدا نمىشود." دختر گفت: "پس خداحافظ". ومـرد !...
شاهزاده هر آنچه پيرمرد گفت انجام داد تا جائىکه "دو شاخه" را انداخت به يک نارنج و آنرا چيد. نارنجهاى ديگر جيغ کشيدند ":آى چيد! آى بردیـ "! کى از ديوها سرش را بلند کرد و گفت: "کى چيد؟ کى برد؟".. گفتند: "چـوب چيد، چوب برد".: دیو گفت "چوب نمىتواند بچيند و ببرد..." پسر سه تا نارنج چيد و هر سه بار جيغ نارنجهاى ديگر درآمد. شاهزاده به طرف شهر راه افتاد. بين راه با چاقو کمى از پوست يکى از نارنجها را بريد، يک دختر زيبا از آن بيرون آمد و گفت: "آب " شاهزاده گفتایـ" : نجا بيابان است آب کجا بود؟" دختر گفت:"نان." شاهزاده گفت" :اينجا نان پيدا نمىشود." دختر گفت: "پس خداحافظ". ومـرد !...
دختر دومى هم که از نارنج دوم، به همان طريق بيرون آمد، چون آب و نان نبود، مرد. اما قبل از مردنش به پسر گفت: "تو خواهر مرا کشتی، مرا هم مىکشی، مواظب باش خواهر ديگرم را نکشی، جائى سر نارنج را باز کن که هم آب باشد هم نان" ... شاهزاده ناراحت شد، اما هنوز يک نارنج ديگر داشت. رفت تا به يک آبادى رسيد.. نان خريد و سرچشمهاى رفت. با چاقو کمى پوست نارنج سوم را بريد، دخترى مثل پنجه آفتاب جلوش نشست. گفت" :آب ." شاهزاده به او آب داد. گفت" :نان." شاهزاده نانش داد. بعد دختر را ترک اسب گذاشت.
دختر آنقدر زيبا و دوست داشتنی بود كه پسر پادشاه باورش نميشد . انگار كه خواب میديد. پسر پادشاه يك دل نه صد دل عاشق دخـتر شد. يكباره دودی غليظ همه جا را فرا گرفت و بعد همه جا زيباتر از اول شد . ديوها دود شده و از بين رفته بودند.... پسر پادشاه در حاليكه از خجالت سرخ شده بود گفت : "من عاشق تو هستم و دوست دارم با تو ازدواج كنم."
دختر نارنج پادشاه هم که از شجاعت شاهزاده خوشش آمده بود خوشحال شد. کـنار درخـت بیدی پسر پادشاه گفت: " بر روی همين درخت منتظر بمان تا من، هم برايت لباس بياورم و هم اينكه پدر و مادرم را هم با خود به همراه بياورم تا از اين جا با ساز و پايكوبی و همراه مردم تو را به سرزمين خود ببرم. زيرا من تنها فرزند پدر و مادرم هستم و آنها آرزوهای زيادی برای من دارند و تو را آنگونه كه شايسته است به خانه بخت میبرم." بعد گردنبند مادرش را به گردن دختر نارنج پادشاه آويخت و به ناچار از دختر نارنج پادشاه خداحافظی كرد.
از زير همان درخت چشمه ای عبور ميكرد، همين که شاهزاده رفت يک دسته کولى آمدند و زير درخت ِ بيد بار انداختند. کولىها کنیزی داشتند که خيلى زشت و سياه بود، رفت سر جوى آب بياورد. ديد عکس يک دختر خوشگل روى آب افتاده، خيال کرد عکس خودش است گفت: "من به اين خوشگلى باشم و کلفتى کنم!" ظرفها را ريخت توى جوى آب و رفت پيش خانمش گفت: "من به اين خوشگلى کنيزى کنم." خانمش گفت" :مگر آينه خودت را گم کردی؟ برو گم شو دو تا سطل آب کن بيار!" کنيز سطلها را برداشت و رفت سر جوی.. باز نگاهش افتاد به عکس صورت خوشگلى که روى آب افتاده بود، خيال کرد عکس خودش است، سطلها را توى جوى انداخت و دويد تو چادر. خانمش بعد از اينکه کتکش زد، بچهاش را به دست کنيز داد و گفت: "برو سر جوى آب دست و صورت اين بچه را بشور ."
کنيز بچه را برداشت و آمد. نگاهش روى آب افتاد و باز عکس را ديد، حسابى از اينکه با داشتن چنين صورت خوشگلى بايد کنيزى و کلفتى کند کفرى شد. به هر دست يکى از پاهاى بچه را گرفت و مىخواست که او را از وسط جر بدهد که دختر نارنج و ترنج از بالاى درخت گفت: "بچه را ول کن! آن عکس من است که روى آب افتاده." کنيز بالاى درخت را نگاه کرد خيال کرد ماه آمده و روى درخت نشسته. دست و روى بچه را شست و تحويل مادرش داد. کاردى هم زير پيراهنش قايم کرد و آمد زير درخت گفت: "بالای درخت چه میکنی؟ اجازه مىدهى پيشت بيايم و کنيزت بشوم."؟ برگهاى درخت گفتند" :اجازه نده، اجازه نده!" اما دختر نارنج پادشاه که بسیار مهربان بود دلش به حال کنيز سوخته بود، موهاى بلندش را آويزان کرد، کنيز آنرا گرفت، بالا رفت و کنار دختر نارنج و ترنج نشست و از او خواست تا سرگذشت خود را برايش تعريف کند. دختر نارنج و ترنج همه چيز را به کنيز گفت. بعد خوابش برد. کنيز سر او را بريد و گردنبند را از گردن دختر در آورد و به گردن خود كرد و دختر را به جوى آبش انداخت.
کنيز بچه را برداشت و آمد. نگاهش روى آب افتاد و باز عکس را ديد، حسابى از اينکه با داشتن چنين صورت خوشگلى بايد کنيزى و کلفتى کند کفرى شد. به هر دست يکى از پاهاى بچه را گرفت و مىخواست که او را از وسط جر بدهد که دختر نارنج و ترنج از بالاى درخت گفت: "بچه را ول کن! آن عکس من است که روى آب افتاده." کنيز بالاى درخت را نگاه کرد خيال کرد ماه آمده و روى درخت نشسته. دست و روى بچه را شست و تحويل مادرش داد. کاردى هم زير پيراهنش قايم کرد و آمد زير درخت گفت: "بالای درخت چه میکنی؟ اجازه مىدهى پيشت بيايم و کنيزت بشوم."؟ برگهاى درخت گفتند" :اجازه نده، اجازه نده!" اما دختر نارنج پادشاه که بسیار مهربان بود دلش به حال کنيز سوخته بود، موهاى بلندش را آويزان کرد، کنيز آنرا گرفت، بالا رفت و کنار دختر نارنج و ترنج نشست و از او خواست تا سرگذشت خود را برايش تعريف کند. دختر نارنج و ترنج همه چيز را به کنيز گفت. بعد خوابش برد. کنيز سر او را بريد و گردنبند را از گردن دختر در آورد و به گردن خود كرد و دختر را به جوى آبش انداخت.
از خونی كه از سر دختر نارنج روي زمين ريخته بود نهال بسيار زيبايي سبز شد و در عرض مدت كمي به درخت زيبايي تبديل شد . بعد از چند روز پسر پادشاه با ساز و دهل به همراه سربازان و پدر و مادرش ولباسهای زيبا و هدايای فراوان به باغ رسيدند. پسر پادشاه وقـتی بالای درخت رفت وکـنیز را ديد هـیچ باورش نشد.
پسر پادشاه گفت : " چرا اينقدر سياه شده ای؟"
کـنیز گفت :" آنقدر كه در انتظار تو در آفتاب سوزان در بالای درخت منتظر تو بودم."
پسر پادشاه گفت :" چرا اينقدر پير شده ای؟"
کـنیز گفت :" آن قدر كه دوری تو برای من سخت بود و من در انتظار تو پير شدم."
پسر پادشاه گفت :" چرا صورتت اينقدر دون دون شده ؟"
کـنیز گفت :" به خاطر اينكه در انتظار تو كلاغها به صورتم نوك زدند. "
پسر پادشاه دروغهای کـنیز را باور كرد و به او گفت كه لباس بپوشد، تا به قصر بروند. هـنگام رفتن.... پسر پادشاه چشمش به درخت افتاد. يك دل نه صد دل عاشق درخت شد وبه همراهانش دستور داد درخت را از ريشه در آورده و به قصر بياورند . کـنیز كه ميدانست درخت از خون دختر سبز شده است می گفت : " اين درخت خيلی زشت است و آوردن آن ما را به زحمت می اندازد." اما پسر پادشاه درخت را با خود به همراه آورد و آن را در قصر كاشت. پادشاه عروسی باشکوهی برای آنها گرفت و از آن پس به جای پدر، پسر پادشاه آن سرزمين شد.
بعد از آن کـنیز كه همسر پادشاه شده بود باردار شد و بعد از نه ماه و نه روز پسری شبیه خودش به دنيا آورد .در همين فاصله درخت بزرگ و بزرگتر شده بود و شاخه ای از آن به داخل خانه پيرزن همسايه سرازير شده بود.پيرزن كه همسايه قصر پادشاه بود فرزندی نداشت و به تنهايی زندگی می كرد و بافتنی ميبافت و آنها را به بازار ميبرد و ميفروخت اما چند روز بود كه وقتی از خواب بيدار ميشد ميديد كه همه سفارشات و بافتنيهای او آماده است. و وقتی از بازار به خانه بر ميگشت ميديد كه تمام خانه از تميزی برق مي زند و غذای او بر سر اجاق آماده و گرم است.
يك روز پيرزن که خیلی کنجکاو شده بود... به دروغ آماده شده تا به بازار برود، اما پشت در ايستاده بود تا ببيند چه كسی اين كارها را انجام ميدهد. از داخل شاخه درخت دختری همچون پنجه آفتاب به بيرون آمد به محض بيرون آمدن دختر ، پيرزن در را باز كرد و دخترك را در آغوش گرفت و او را بوسيد و گفت: "تو چه قدر زيبايی حتماً فرشته هستی؟"
دختر نارنج پادشاه تمام داستان خود را برای پيرزن مهربان تعريف كرد. پيرزن خيلی خوشحال شد و به او گفت كه او تنهاست و بهتر است كه با هم زندگی كنيم. دختر نارنج پادشاه قبول كرد و از آن روز دختر خوانده پيرزن مهربان شد.
از طرفی.... کـنیز بدجنس كه ميديد پادشاه به آن درخت علاقه بسياری دارد و ميدانست كه اين درخت در عرض يك ساعت بزرگ شده و جادويی است ميترسيد و به پادشاه گفت : " اگر پسرت را دوست داری دستور بده اين درخت را قطع كنند و از آن
گهواره ای برای فرزندمان بسازند." پادشاه جوان دستور داد و درخت را قطع كردند و از آن گهواره ای ساختند.
گهواره ای برای فرزندمان بسازند." پادشاه جوان دستور داد و درخت را قطع كردند و از آن گهواره ای ساختند.
چند ماه بعد اسبهاى پادشاه مريض شدند. پادشاه گفت: "اسبها را به مردم بدهيد تا از آنها نگهدارى کنند وقتى خوب شدند برويد بياوريد." هر کسى يک اسب برداشت و به خانهاش برد. دختر به پيرزن گفت" :ننه تو هم برو يک اسب بگير!" وقتى پيرزن رفت، دختر سوتى زد.... يک طويله و آخور ساخته شد. يک سوت ديگر زد جو و يونجه مهيا شد. پيرزن يک اسب کور و شل به خانه آورد. آخر زمستان که رفتند اسبها را تحويل بگيرند، ديدند همه اسبها مردهاند. پادشاه به خانه پيرزن رفت تا ببيند اسب او هم مرده يا نه. ديد زنده است و کسى نمىتواند افسار او را بهدست بگيرد. دختر پيرزن که ديد اسب نمىگذارد کسى افسارش را بگيرد، خودش به طويله رفت، افسار اسب را گرفت، بهدست پادشاه داد و گفت: "برو که از صاحبت بىوفا تر هستی"
پادشاه از وقتى چشمش به دختر افتاده بود نگاه از او برنمىداشت و در دل مىگفت: چقدر شبيه دختر نارنج و ترنج من است.
آن زمان رسم بود که در اولین زادروز بچه، دخترها را جمع مىکردند... جشن مىگرفتند و يکى از دخترها قصه مىگفت و در حين آن بند قنداق بچه را مرواريدبندى مىکردند. دختران بازرگانان شهر را دعوت کردند، پادشاه خواست که دختر پيرزن هـمسایه را هم دعوت کنند. وقتى همه جمع شدند و موقع قصهگوئى رسيد... پادشاه گفت" :من دلم مىخواهد دختر پيرزن قصه بگويد ." دختر پيرزن هم شرط گذاشت که کسى از اتاق بيرون نرود، کسى هم تو نيايد، تا قصهاش را بگويد. پادشاه قبول کرد.
دختر قصهاش را از زمانىکه پادشاهى نذر کرده بود که اگر پسردار شد، يک حوض عسل و روغن به مردم بدهد... شروع کرد و بعد به دختر نارنج و ترنج و آنچه بر او گذشته بود رسيد. هر جا هم که گريهاش مىگرفت از چشمانش مرواريد و هر جا که مىخنديد از دهانش شکوفه های کوچک بيرون مىريخت.زن پادشاه، يعنى همان کنيز کولى که فهميده بود اين دختر همان دختر نارنج و ترنج است، هى بچهاش را پنجول (چنگ و نيشکون) مىگرفت، بچه گريه که مىکرد کنيز مىگفت" : تمام کنيد اين قصه را بچهام مرد از بس گريه کرد ."اما پادشاه از اتاق ديگر مىگفت: "نـه! قصه را تمام و کمال بگو". دختر هم قصهاش را ادامه مىداد. هر چند کلمهاى که تعريف مىکرد بعدش مىگفت" :من که آنجا نبودم استام (استاد) بود استام گفت من شنيدم. مرواريد بندانداز" و کسىکه مرواريد بند مىکرد يک دانه مرواريد ديگر بند مىکرد. دختر نارنج و ترنج قصه را گفت و گفت تا رسيد به
جشن اون روز پادشاه وماجرای آن روز را هم تـعریف کرد... بعد گفت: "قـصه ام تـمام شـد" پادشاه پاسخ داد: "نـه هـنوز تـمام نــشده!"
پادشاه كه ديگر دختر نارنج پادشاه حقيقی را پيدا كرده بود، دستور داد تا کـنیز بدجنس را به پشت خرسياهي ببندند و در تمامی سرزمين بگردانند تا مايه عبرت همه شوند.
هفت روز و هفت شب عروسي آنها را جشن گرفتند و همه شهر را آيينه بندان كردند و پيرزن مهربان همسايه را نيز به عنوان مادر دختر نارنج پادشاه را به قصر آوردند و تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند...
بالا رفـتیم ماست بـود.... پایین اومدیم دوغ بود
غـصه ما دروغ بـود

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر