فرستاده شده در 24 دیماه 2571
یــکی بـود... یکی نــبود... زیر گـنـبد کـبود، دخـتر قـصه ما، با پدرمادرش و برادرش، روزگارمیگـذروند.
یــکی بـود... یکی نــبود... زیر گـنـبد کـبود، دخـتر قـصه ما، با پدرمادرش و برادرش، روزگارمیگـذروند.
دخـتری زیبارو مثل یک دسـته گل که بـسیار مـهربان و بـاهوش بـود.... دخـترک هر روز چندبار برای آوردن آب به سـر چـشمه میرفت، روزی از این روزها، وقت غـروب تـوی راه تـنها که بـود، صدایی از دور توی گـوشش پـیچـید که میگفت: "وای به حـالت، وای به روزگارت"
دخـتر قـصه ما که حسابی تـرسیده بود، کوزه آب رو رها کرد و زود برگشت به خـونه و ماجرا رو برای مادرش تعریف کرد.. مادرش گفت که شاید اشتباه میکنی.. بیا با هم بریم و آب بیاریم... باهم وفتند و هیچ خـبری نـبود. اون روز گذشت و فردا باز دخـتر قصه ما راه افتاد بطرف چـشمه که کوزه رو پر از آب کـند.. اون روز هم وقت غـروب تا کـمی از خونه دور شد دوباره، صـدایی از دوردست توی گوشش پیچید:" وای به حالت... وای به روزگارت"
دخـترک باز دوباره دوان دوان پیش مادرش برگشت و تمام ماجرا رو تعریف کرد... خلاصه از اون روز دیگر وقت غروب هـرکـجا دخترک قصه ما تـنها میشد این صدا توی گوشش میخوند:" وای به حالت.. وای به روزگارت"
پدر رو مادر دخـتر که دیـدن دیگه راهی ندارند و دخترشون داره از دست میره... تصمیم گرفتند که دست دخترشون رو بگیرند و از اون شهر به جایی دیگر کـوچ کــند، به امید اینکه شاید هـمه چیز دوباره مثل اولش بـشه... خلاصه... خـونه و زندگی و هرچی که داشتند فروخـتنـد و آذوقه راه خـریدند و با دختر و پسرشون از شـهر زدند بـیرون.
رفـتند و رفـتند... روزها و روزها.. تـا اینکه دیگر آذوقه شون تـموم شد و مـقدار خیلی کـمی آب براشون باقی موند. هیچ شهری هم در دیدرس نـبود. نــزدیک غـروب آفتاب ناگهان از دور سـیاهی یک بـاغی پیدا شد... پدر و مادر خوشحال شدند که بالاخره راه نجاتی پیدا شده و بـسرعت بـسمت سیاهی براه افـتادن و به در بزرگ باغ رسیدند.. اما هـرچی در زدند هیچ پاسخی نـیـومـد!
دیگر نـا امید و خستـه رو به بچه ها کردند و گفـتـند.. اندکی خستگی در میکنیم و باز بـراهمون ادامه میـدیـم... دخـتر قـصه ما اومد تـکیه داد به در بـاغ که یـکهـو در باز شد و دختر که تعادلش رو از دست داده بود افـتاد اونطرف درو در دوباره بـسته شد.
پـدر و مادر دخـتر هـرچی باز به در باغ کـوبیدن و داد و فریاد زدند نه کسی اومد به دادشون برسد ونـه دخـتر تونست دیگه در باغ رو باز کـند... اینها مونـدن ایـنور در و دخـتر مـوند اونور در.. و از اونجا که دیگه همگی خیلی خسته بودند فکر کردند که کمی بخوابند و فردا فـکری برای نـجات دخترشون کـنند.
صـبح زود که دخـتر پـشت در از خـواب بیدار شـد خودش رو توی یک باغ بزرگ و درنـدشتی دید که پرازدرختان میوه بود... و از شـیر مرغ بـگیر تا هرچی که به ذهنت برسه... بـجز جـون آدمیزاد، درش پیدا میشد... یک چـشمه آب زلال از وسط باغ می جوشید و به برکه ای میریخت... در کنار این برکه هم یک قـصر بزرگ قرار داشت... دخـتر قصه ما اول از هرچیز کـمی از میوه های باغ چـید و برگشت سراغ خانواده اش.. میوه هـارو از زیر در بزرگ باغ داد بـهشون و بـعد هم کـمی آب براشون آورد. باز هـمگی تا سر شب به در باغ کـوبیدن و داد وفریاد زدن تا شاید یکی بیاد و بهشون کـمک کـند اما از سـنگ و خار صدا در میومد که از آدمیزاده ای در نمیومد.
چـند روزی به همین شکل گـذشت... دیگر دخـتر به پدرومادرش گـفت... شاید این سرنـوشت من بوده که اینجا بیام و اون صدا مـنظورش از "وای بحالت.. وای به روزگارت" همین سرنوشتی بوده که الان دچارش شده ام.. شماها هم مگرچقدر میتونید پشت در این باغ منتظر بـمونیـد و روز و شب رو با چندتا میوه و کمی آب بسر کنید... برگردید به شهر خودمون و من رو فـراموش کنید.
پدرو مادر که دیدند راستی راستی دیگه چاره ای ندارنـد، گریان و زاران دختر رو گذاشتند و خـودشون به سمت شـهر برگـشتـند. دخـتر هم بالاخره بـسمت قصر رفت تا دیگه شبها تو باغ نـخوابه.
داخل قـصر دخترک زندگی با شکوه و جلالی دید و اتاقهایی که پـر از لوازم و مبلمان و فرشهای قیمتی و زیبا بود... در گوشه ای دخـتر باهـوش پله کان باریکی دید که به برج قصر میرفت... از پله ها هم بالا رفت تا داخل بـرج، رسید به هـفت اتاق تودرو که هرکدام پر بودند از سنگهای قـیمـتی و گـنجه های پر از طلا... توی آخرین اتاق روی یک تـخت دخترک جـوانی رو دید که انگار خوابیده بود... هرچی دختر جوان رو صدا زد هیچ پاسخی نشـنید.. نزدیکـتر رفت و از دیدن جـوان بـرومـندی که روی تـخت داز کشیده و تـمام تـنش پر از سـوزن بود شـگفت زده شـد... دست نوشته ای رو بالای سـر پسر جوان پیداکرد که روش نوشته بود:
ای کـسیکه به اینجا هدایت شدی... اگر هر روز وقت غروب آفتاب به نیت آزاد کردن من خودت رو در آب برکه بشویی و پارچه سپیدی روی دوشت بندازی و یک سوزن، اما فقط "یک سوزن" از تـنم بیرون بیاری تا طلسم من رو بـشکنی.. تا آخر عمر مـدیون تـو خواهم بود!
دخـترک که قلب مهربانی داشت و دلـش برای جـوان سـوخته بود... تصمیم گرفت که جـوان رو نجات بده.... پس از اون روز دست بکار شد و هر روز هنگام غروب آفتاب بـعد از اینکه توی برکه آب تنی میکرد به اتاقی که جـوان در اون خوابیده بود میرفت و پارچه ای سپید روی شـانه می انداخت و یکی از سـوزنها رو از تنش بیرون میاورد...
هـفته ها و ماهها می گذشتـند و سوزنها کـمتر و کـمتر می شدند و دخترک خـوشحال تر از اینکه بالاخره طلسم شـکـسته خواهد شد و جـوان نـجات پیدا میکند و خـودش هم از تـنهایی بیرون میاد. تا اینکه یکی از روزها که دخترک مثل همیشه در باغ گردش میکرد صدایی از بیرون باغ بگوشش رسید... دوان دوان از پله های قصر بالا رفت و از پنجره ای به بیرون نگاه کرد... دید دسته ای کولی دوره گرد در کنار دیوار باغ اطراق کرده اند.
دخترک خوشحال صدا زد... آهای.. رهگذرها... یکـی از شما میخواد برای من کار کند و اینجا بمونه؟ سر دسته کولی ها با خوشحالی پاسـخ داد:" چراکه نـه.. اگر پول خوب بدهی هرکاری خواهیم کرد..." دخترک زنبیلی طلا و جواهر تهیه کرد و طـنابی هم پیدا کرد و کولی ها هم یک کـنیزی داشتنـد بدجنس که همه شون رو حسابی کلافه کرده بود... طناب رو به کمر کنیز بستند و دختر کـنیز رو بالا کشید.. بعد هم زنبیل طلا و جواهر رو با همون طناب فرستاد پایین و کـولی ها هم خوشحال و خـندان ماندن رو جایز ندیدند و براهشون ادامه دادند...
دخـتر قصه ما به کـنیز بدجنس گفت: من دنبال هـمدمی میگردم... تو بیا و هـمدم مـن شو... بـعد تـمام داستان زندگیش رو برای کـنیز تـعریف کرد.. اما از جـوانی که در طبقه بالای قصر خوابیده بود چیزی نـگفت... فقط گفت که کنیز نباید به داخل برج برود.
روزها گذشتند و دیگر فـقط چـندتا سوزن در تن مرد جـوان باقی مانده بود... کـنیز که خیلی کـنجکار شده بود دوست داشت بدونه که اون بالا توی بـرج چه خبر هست که خانمش هر روز غروب چـند دقـیقه ای تنها میره اون بالا و به او هم اجازه نداده که پاشو روی پله ها بذاره!؟
روزی از روزها بدون اینکه دختر قصه ما بـفهمه.. کنیز بدنبالش از پـله ها بالا رفت و یـواشکی از لای در دید که خـانمش پارچه سپیدی روی شونه انداخت و یک سوزن از تن مرد جـوانی که روی تـختی خوابیده بود بیرون آورد. فردا دوباره دنبال خانمش رفت و دید که خانمش باز یک سوزن بیرون آورد و فرداش هم همینطور...
روز بـعد که دیگر آخرین روز برای بیرون کشیدن ِ آخرین سوزن بود... دختر قـصه ما خوشحال تر از هر روز بود... تصمیم گرفت بعد از اینکه خـودش رو در بـرکه آب شـستشو داد، لـباس بــسیار زیبایی به تن کـند و بعد برای بیرون آوردن سوزن نزد جـوان برود.
کـنیز بـدجنس که دید خانمش اون روز حسابی سرحال و خندان هست و چه کارها میخواهد انجام دهد، فهمـید که باید اون روز، روز خاصی باشد... پس تا دختر قصه ما وقت غروب بعد از شـستشو سرگرم پیدا کردن یک لباس مناسب برای پوشیدن بـود، کـنیز تـنـدی از پله ها بالا رفت و وارد اتاق مرد جوان شد و دید که فقط یـک سوزن در تن پسر باقی هست... زود پارچه سپید رو روی دوشش انداخت و آخـرین سوزن رو از تن مرد جـوان بیرون کشید . . . .
