فـرستاده شده در 2 بـهمن 2571
اگـر دسـتم رسد بر چـرخ گـردون
ازو پـرسم که این چـین است و آن چـون
یکی را داده ای صـد ناز و نـعمت
یکی را نان جـو آلوده در خـون
یــکی بـود.. یکی نــبود... زیر گـنبـد کبـود، مـرد فـقیری زندگی میکرد. مرد بـیچاره از مال د نـیا هـیچی نـداشت و از این فـقر و نداری خیلی غـصه میـخورد.. شـبی از شـبها که از غـصه و غـم دیگه خـواب به چـشمهاش نـیومـد با خـودش تـصمیم گرفت که راه بـیافته و چرخ گردون رو پـیدا کند و ازش بــپرسد که چـرا زندگی خـوبی نداره و چطور باید زنـدگیـش رو بـهتر کـند؟!
فردا صـبحـش مـرد فـقیر، نان خشک و مَـشک آبی برداشت و بـراه افـتاد... رفـت و رفـت و رفـت.. که ناگـهان شـیر بزرگ و ترسـناکی از لابلای درختها پـرید وسط جاده جـلوی پاش... و بـعد از غـرشی بـلـند از مـرد پــرسید: ای مرد غـریب بــگو بـبینم کـجا میری؟ اگه نه لقمه خامت میکنم... مرد که حسابی ترسیده بود، با ترس و لـرز به شیره گـفت: ای شیر بزرگ.. من رو نـخور... من آدم فـقیری هستم که چرخ گردون هـمینطوریش هم باهام سر نساختن داره.. الان هم دارم میرم که چرخ گردون رو پیدا کـنم و ازش بــپرسم که چاره این گرفـتاریم چـیه..!
شـیر فـکری کرد و پاسخ داد: به یک شـرط مـیذارم به راهت ادامه بدی... من همیشه سر درد بــدی دارم ... وقـتی چرخ گردون رو پـیدا کردی ازش بـپرس که داروی این درد مـن چیه. مرد فـقیر به شـیر قول د اد که پاسخ این پرسش رو همراه خـودش بیاره و دوباره بـراه افـتاد..
رفت و رفت و رفت... تا رسید به بـرکه ای، تصمیم گـرفت بـعد از کمی استراحت، مَـشکـش رو از آب تازه پر کـنه و دوباره براه بـیافته... همین که به بـرکه نـزدیک شد، نـاگهان سـوار نقـابداری با یـک شـمشیر بزرگ از مـیون جـنگل پـرید جلوی راهش رو گرفت و فریاد زد... میدونم که داری مـن رو تعـقیب میکنی.. الان تـورو به سزای عـملت میرسـونم! مرد فـقر با وحشت فریاد زد... مـن اصلن تـورو نمیشناسم... از خیر کشتن من بگذر ای سوار دلاور.. من مرد فـقیری هستم که دنیا همینجوریش هم با من سر نساختن داره و دارم میرم دنبال چرخ گردون بلکه کاری کـند که زندگی به من لبـخند بزنـه...
سـوار نـقابدار مـکثی کرد و پاسخ داد: خـوب اگر اینطوریه و تو دنبال من نـبودی از خـونت میگذرم، بــدون که من پادشاه این مـرز و بوم هستم.. اما نمیدونم چرا همیشه از دشمنانم شکست میخورم ! فـقط به یک شـرط میذارم به راهت ادامه بدی... اونهم اینکه وقـتی چرخ گردون رو پیدا کردی ازش بـپرسی که مـن چرا توی تـمام جـنگهام شـکست مـیخورم؟!... مرد فـقیر به سوار نـقابدار قول داد که پـاسخ این پرسش رو هـمراه خـودش بـیاره و بـعد از برداشتن آب... دو پا داشت.. دوتا پای دیـگه هم قـرض گرفت و بـسرعت از اونجا دور شد.
مـرد فـقیر داسـتان مـا باز به راهش ادامه داد و رفـت و رفـت و رفـت.... تا رسید به دریا.. تا چـشم کار میکرد آب بود و آب... و از آدمیزاد هـیچ خـبری نـبود. مرد فـقیر غـصه اش گرفته بود که چـطوری به راهش ادامه بـده و چـطوری چرخ گردون رو پیدا کـند ... هـمینطور نشـست کـنار دریا روی یک تـخته سـنگی و هرچی فـکر کرد عـقلش به جایی نـرسید.... دیـگه داشت کم کم از اینکه بـتونه راهی برای گـذر از دریا پیدا کـند ناامید میشد... از روی ساحل تـکه سـنگ کـوچیکی برداشت و از سـر نا امیدی با حـرص پـرتش کرد توی آب... که ناگـهان نـهنـگ بـزرگی از توی آب سـر بیرون آورد و گـفت: آخ سـرم... آدمیزاد؛ اینجا چه میکنی؟ چرا ماتم گـرفتی؟... مرد فقـیر با نا امیدی تـمام پاسخ داد: الان روزها و شـبهاست که بـدنبال چـرخ گـردون دارم راه میـرم و از گرسـنگی و خستگی خواب به چشمـهام نـیومده.. اما حالا رسیدم به این دریای بزرگ و نمیدونم چـطوری باید ازش گذر کـنم!
نـهنگ فـکری کرد وبه مرد فـقیر گـفت... میدونی.. خیلی شـانس آوردی؛ مـن الان مـدتیه دیگر نمیتونم زیاد زیر آب بـمونم و مـجبور میشم زود بـزود برای نفس کشیدن بیام روی آب... اگر نه محال بود تا چـند هفته دیگه تورو بـبینم... من حاضرم بـبرمـت اونطرف دریا.. اما یک شـرط داره!!
مرد فـقیر پاسـخ داد: هر شرطی بـاشه قـبـول میکـنم...
نـهنگ گـفت: شرطم این هست که وقـتی چرخ گردون رو پیدا کردی ازش بـپرسی چـاره مشکل من چیه و چکار کنم تا دوباره مانند قـبل بـتونم راحت زیر آب شـنا کـنم؟ مرد قـبول کرد که پـاسـخ این پـرسش رو هـم برای نـهنگ با خـودش بیاره... نـهنگ هم مرد رو روی پشتش سوار کرد و بـرد رسوند اونطرف دریا....
مرد فـقیر داستان ما... دوباره بـراه افـتاد... رفت و رفت و رفت و رفت و رفـت..تا بالاخره رسید به یک بـاغ بسیار بزرگ و با صـفا.. وارد باغ شد که ناگهان صـدای رعـدآسایی شنید که میگه: ای آدمیزاد... اینجا چکار داری؟
مرد فـقیر پاسخ داد: من بـدنبال چـرخ گردون میگردم... بیا و به من کمک کـن تا پیداش کـنم.. در عـوضش هرپرسشی که داشتی از او برات میپرسم... این حرف رو که زد ناگهان مرد سالمندی جـلوش پیدا شد و گفت: مـن خـودم چـرخ گردون هستم.. بـگو بـبینم با من چـکار داری؟ مرد فـقیر داستان ما با ناراحتی و دلخوری پاسخ داد: مـن اینهمه راه برای پیدا کردن تو اومدم تا ازت بـپرسم که چــرا من اینقدر فـقیر و بی چیز هستم؟
چـرخ گردون به مرد اشاره کرد که دنبالش بـره... راه افـتادند توی بـاغ به سمت یک دیوار بـلند و بزرگ که تـه باغ بود... چرخ گردون به مرد فـقیر گـفت... این دیوار رو میبینی؟ مرد نگاه کرد و دید یک دیوار خیلی بلند و طولانی هست که پر از روزنه های بزرگ و کوچیکه... که ازشون آب میریزه... با تعـجب پرسید.. این دیگه چیه؟ چرخ گردون بهش گفـت: اینها روزنه "روزی" هر فرد روی زمین هست.. بسته به اینکه این روزنه چقدر ازش آب بیاد اون آدم روزی داره... مرد پرسید: خوب روزنه من کـدومه؟ چرخ گردون با دست یک سوراخ خیلی خیلی کـوچیکی که حتی یک قطره آب هم به زحمت ازش می چکید به مرد نـشون داد و گـفت: این دریچه روزی تـو هست!
مرد فـقیر فـکری کرد و پیش از اینکه چرخ گردون بـتونه واکنشی نـشون بـده... با تـکه چوبی که برای راهپیمایی توی دستش داشت یکی دوتا ضربه به روزنه روزی خودش زد و روزنه رو بازترش کرد... حالا دیگه آب فراوانی از داخل روزنه به بیرون میریخت... مرد خوشحال و خندان به چرخ گردون گـفت: این رو خودم درستش کردم... حالا من سه تا پرسش دارم که پاسخش پیش خـودته... و بعد سه تا پرسش شـیر و مرد نقابدار و نهنگ بزرگ رو پرسید.
چرخ گردون پاسخ داد... نـهنگ بزرگ چـند وقت پیش یک صـدف گـنده توی راه بینی اش گیر کرده که توش بـزرگـترین مروارید دنـیا هست... باید یکـنفر یک مشت به سر نهنگ بزنه تا این صـدف بیافته بیرون و نهـگ بتونه دوباره راحت زیر آب نفس بکشه.... اما اون سوار نـقابداردر اصل یک پادشاه نیست و یک ملکه هست و چون خودش از رسم وراه جنگیدن چیزی نمیدونه هـمیشه شکست میخوره و حتی مـمکنه بزودی کشورش رو هم از دست بده.... تـنها چاره اش هم این هست که عروسی کـند و چـنگ و کارزار رو به هـمسرش بـسپره... و اما شـیر وحشی... یک نوع بیماری داره که تـنها علاجش خــوردن مـغز یک انسان احـمق هست.
مرد فـقیر داستان ما.. که حالا روزنه روزیش رو حسابی بزرگ کرده بود و دیگه همچین فـقیر ِ فقـیر هم نـبود... خوشحال و خـندان از چـرخ گردون جـدا شـد و به سمت شـهر خودش راه افتاد.... اول از هـمه رسید به نـهنگ بـزرگ که راستش از شما چه پـنهـون.. همونجا که مرد رو پیاده کرده بود داشت توی آب چرخ میزد و انتظار میکشید و با دیدن مرد با خوشحالی پرسـید: چی شد؟ چی شد؟ پاسخ پرسش من رو با خودت آوردی یا نه؟ مرد فـقیر داستان ما بهش پاسخ داد: البته... اما اول من رو برگردون سر جای اولم تا بهت بگم چاره دردت چیه....
وقـتی مرد اونطرف دریا از پشت نهنگ پیاده شد، به نهنگ گـفت که توی راه نفسش یک مروارید خیلی بزرگ گیر کرده و نهنگ باید کسی رو پیدا کند که با مشت بزنه توی سرش و این صدف رو بیرون بیاره... نـهنگ به مـرد فقیر گفت: خـوب بیا و خـودت این کار رو بکن و صدف رو بیرون بیار و مروارید رو برای خودت بردار.. منهم از این گرفتاری نـجات بــده!... مرد خـنده ای کرد و پاسخ داد: نه بابا.. من دیگر بخت بهم رو کرده و نیازی به یک مروارید ناقابل ندارم... هرچی نهنگ التماس کرد مرد زیر بار نرفت و راه افتاد تا زودتر به شانس و اقبالش برسد...
میون راه سـوار نـقابدار رو دید.. سوار باز از پشت درخت ها بیرون اومد و تا مرد رو دید با خوشحالی ازش پرسید: چی شد؟ چی شد؟ آیا پاسخ پرسش من رو همراه خودت آوردی؟.. مرد گـفت: البته... و مـیدونم که تـو در اصل یک پادشاه نیستی بلکه یک ملکه هستی و دلیل شکستت هم در جـنگها همین هست که از راه و چاه جـنگیدن آگاهی نداری... چاره کار تو این هست که ازدواج کنی و قدرت رو به همسرت بدی.... مـلکه پاسخ داد: درست هست.. بـیا و خوبی کن تا هـنوز کسی از این راز من باخبر نشده، خودت با من ازدواج کـن و تاج پادشاهی رو روی سر خودت بذار... مرد فـقیر پاسخ داد:..هــرگز... من دیگر بـختم باز شـده و روزیم روزافـزون... مگه بیکارم خـودم رو درگیر گرفتاریهای کشورداری کنم؟ ... هرچی ملکه التماس کرد به گوشش نرفت و براه خودش ادامه داد.. تا رسید به شیر وحـشی...
شیر دوباره پـرید وسط راه جـلوی مرد فـقیر و با صدایی رعد آسا فریاد کشید... چی شد آدمیزاد؟ دوای درد من رو با خـودت آوردی؟... مرد فـقیر داستان مـا که دیگر چیزی به خونه اش نـمونده بود و حسابی شاد و شنگول بود برای اینکه کمی هم به شیره فـخر بـفروشه پاسخ داد.. البته.. البته... اما بذار اول برات تـعریف کنم که داستان از چه قرار بود و ماجرای سفرش رو از سـیر تا پیاز و اینکه نهنگ چه پـیشنهادی داشته و سوار چه درخواستی کرده رو برای شـیر تـعریف کرد... بعد هم گفت: حالا هم رسیدم به تو و دوای درد تو هم این هست که یک آدم احـمق پیدا کـنی و مـغزش رو بـخوری!
هـنوز این جـمله بـطور کامل از دهان مرد طمع کار بـیرون نـیومده بود که شـیر جـستی زد روی سینه اش نشست.. مرد با تـعجب گفت.. چه میکنی؟ ماکه با هم دوست شدیم و من دوای دردت رو پیدا کردم... شـیر پاسخ داد.. هـرچی فـکر میکنم.. می بینم تا دنـیا دنیاست آدمی احـمق تر از تـو سر راه مـن سـبز نـخواهد شد... و مرد نادان رو درید و مـغـزش رو خـورد.
بالا رفـتیم ماست بود قـصه ما، راست بـود
پایین اومدیم دوغ بـود قـصه ما دروغ بـود
سـوار نـقابدار مـکثی کرد و پاسخ داد: خـوب اگر اینطوریه و تو دنبال من نـبودی از خـونت میگذرم، بــدون که من پادشاه این مـرز و بوم هستم.. اما نمیدونم چرا همیشه از دشمنانم شکست میخورم ! فـقط به یک شـرط میذارم به راهت ادامه بدی... اونهم اینکه وقـتی چرخ گردون رو پیدا کردی ازش بـپرسی که مـن چرا توی تـمام جـنگهام شـکست مـیخورم؟!... مرد فـقیر به سوار نـقابدار قول داد که پـاسخ این پرسش رو هـمراه خـودش بـیاره و بـعد از برداشتن آب... دو پا داشت.. دوتا پای دیـگه هم قـرض گرفت و بـسرعت از اونجا دور شد.
مـرد فـقیر داسـتان مـا باز به راهش ادامه داد و رفـت و رفـت و رفـت.... تا رسید به دریا.. تا چـشم کار میکرد آب بود و آب... و از آدمیزاد هـیچ خـبری نـبود. مرد فـقیر غـصه اش گرفته بود که چـطوری به راهش ادامه بـده و چـطوری چرخ گردون رو پیدا کـند ... هـمینطور نشـست کـنار دریا روی یک تـخته سـنگی و هرچی فـکر کرد عـقلش به جایی نـرسید.... دیـگه داشت کم کم از اینکه بـتونه راهی برای گـذر از دریا پیدا کـند ناامید میشد... از روی ساحل تـکه سـنگ کـوچیکی برداشت و از سـر نا امیدی با حـرص پـرتش کرد توی آب... که ناگـهان نـهنـگ بـزرگی از توی آب سـر بیرون آورد و گـفت: آخ سـرم... آدمیزاد؛ اینجا چه میکنی؟ چرا ماتم گـرفتی؟... مرد فقـیر با نا امیدی تـمام پاسخ داد: الان روزها و شـبهاست که بـدنبال چـرخ گـردون دارم راه میـرم و از گرسـنگی و خستگی خواب به چشمـهام نـیومده.. اما حالا رسیدم به این دریای بزرگ و نمیدونم چـطوری باید ازش گذر کـنم!
نـهنگ فـکری کرد وبه مرد فـقیر گـفت... میدونی.. خیلی شـانس آوردی؛ مـن الان مـدتیه دیگر نمیتونم زیاد زیر آب بـمونم و مـجبور میشم زود بـزود برای نفس کشیدن بیام روی آب... اگر نه محال بود تا چـند هفته دیگه تورو بـبینم... من حاضرم بـبرمـت اونطرف دریا.. اما یک شـرط داره!!
مرد فـقیر پاسـخ داد: هر شرطی بـاشه قـبـول میکـنم...
نـهنگ گـفت: شرطم این هست که وقـتی چرخ گردون رو پیدا کردی ازش بـپرسی چـاره مشکل من چیه و چکار کنم تا دوباره مانند قـبل بـتونم راحت زیر آب شـنا کـنم؟ مرد قـبول کرد که پـاسـخ این پـرسش رو هـم برای نـهنگ با خـودش بیاره... نـهنگ هم مرد رو روی پشتش سوار کرد و بـرد رسوند اونطرف دریا....
مرد فـقیر داستان ما... دوباره بـراه افـتاد... رفت و رفت و رفت و رفت و رفـت..تا بالاخره رسید به یک بـاغ بسیار بزرگ و با صـفا.. وارد باغ شد که ناگهان صـدای رعـدآسایی شنید که میگه: ای آدمیزاد... اینجا چکار داری؟
مرد فـقیر پاسخ داد: من بـدنبال چـرخ گردون میگردم... بیا و به من کمک کـن تا پیداش کـنم.. در عـوضش هرپرسشی که داشتی از او برات میپرسم... این حرف رو که زد ناگهان مرد سالمندی جـلوش پیدا شد و گفت: مـن خـودم چـرخ گردون هستم.. بـگو بـبینم با من چـکار داری؟ مرد فـقیر داستان ما با ناراحتی و دلخوری پاسخ داد: مـن اینهمه راه برای پیدا کردن تو اومدم تا ازت بـپرسم که چــرا من اینقدر فـقیر و بی چیز هستم؟
چـرخ گردون به مرد اشاره کرد که دنبالش بـره... راه افـتادند توی بـاغ به سمت یک دیوار بـلند و بزرگ که تـه باغ بود... چرخ گردون به مرد فـقیر گـفت... این دیوار رو میبینی؟ مرد نگاه کرد و دید یک دیوار خیلی بلند و طولانی هست که پر از روزنه های بزرگ و کوچیکه... که ازشون آب میریزه... با تعـجب پرسید.. این دیگه چیه؟ چرخ گردون بهش گفـت: اینها روزنه "روزی" هر فرد روی زمین هست.. بسته به اینکه این روزنه چقدر ازش آب بیاد اون آدم روزی داره... مرد پرسید: خوب روزنه من کـدومه؟ چرخ گردون با دست یک سوراخ خیلی خیلی کـوچیکی که حتی یک قطره آب هم به زحمت ازش می چکید به مرد نـشون داد و گـفت: این دریچه روزی تـو هست!
مرد فـقیر فـکری کرد و پیش از اینکه چرخ گردون بـتونه واکنشی نـشون بـده... با تـکه چوبی که برای راهپیمایی توی دستش داشت یکی دوتا ضربه به روزنه روزی خودش زد و روزنه رو بازترش کرد... حالا دیگه آب فراوانی از داخل روزنه به بیرون میریخت... مرد خوشحال و خندان به چرخ گردون گـفت: این رو خودم درستش کردم... حالا من سه تا پرسش دارم که پاسخش پیش خـودته... و بعد سه تا پرسش شـیر و مرد نقابدار و نهنگ بزرگ رو پرسید.
چرخ گردون پاسخ داد... نـهنگ بزرگ چـند وقت پیش یک صـدف گـنده توی راه بینی اش گیر کرده که توش بـزرگـترین مروارید دنـیا هست... باید یکـنفر یک مشت به سر نهنگ بزنه تا این صـدف بیافته بیرون و نهـگ بتونه دوباره راحت زیر آب نفس بکشه.... اما اون سوار نـقابداردر اصل یک پادشاه نیست و یک ملکه هست و چون خودش از رسم وراه جنگیدن چیزی نمیدونه هـمیشه شکست میخوره و حتی مـمکنه بزودی کشورش رو هم از دست بده.... تـنها چاره اش هم این هست که عروسی کـند و چـنگ و کارزار رو به هـمسرش بـسپره... و اما شـیر وحشی... یک نوع بیماری داره که تـنها علاجش خــوردن مـغز یک انسان احـمق هست.
مرد فـقیر داستان ما.. که حالا روزنه روزیش رو حسابی بزرگ کرده بود و دیگه همچین فـقیر ِ فقـیر هم نـبود... خوشحال و خـندان از چـرخ گردون جـدا شـد و به سمت شـهر خودش راه افتاد.... اول از هـمه رسید به نـهنگ بـزرگ که راستش از شما چه پـنهـون.. همونجا که مرد رو پیاده کرده بود داشت توی آب چرخ میزد و انتظار میکشید و با دیدن مرد با خوشحالی پرسـید: چی شد؟ چی شد؟ پاسخ پرسش من رو با خودت آوردی یا نه؟ مرد فـقیر داستان ما بهش پاسخ داد: البته... اما اول من رو برگردون سر جای اولم تا بهت بگم چاره دردت چیه....
وقـتی مرد اونطرف دریا از پشت نهنگ پیاده شد، به نهنگ گـفت که توی راه نفسش یک مروارید خیلی بزرگ گیر کرده و نهنگ باید کسی رو پیدا کند که با مشت بزنه توی سرش و این صدف رو بیرون بیاره... نـهنگ به مـرد فقیر گفت: خـوب بیا و خـودت این کار رو بکن و صدف رو بیرون بیار و مروارید رو برای خودت بردار.. منهم از این گرفتاری نـجات بــده!... مرد خـنده ای کرد و پاسخ داد: نه بابا.. من دیگر بخت بهم رو کرده و نیازی به یک مروارید ناقابل ندارم... هرچی نهنگ التماس کرد مرد زیر بار نرفت و راه افتاد تا زودتر به شانس و اقبالش برسد...
میون راه سـوار نـقابدار رو دید.. سوار باز از پشت درخت ها بیرون اومد و تا مرد رو دید با خوشحالی ازش پرسید: چی شد؟ چی شد؟ آیا پاسخ پرسش من رو همراه خودت آوردی؟.. مرد گـفت: البته... و مـیدونم که تـو در اصل یک پادشاه نیستی بلکه یک ملکه هستی و دلیل شکستت هم در جـنگها همین هست که از راه و چاه جـنگیدن آگاهی نداری... چاره کار تو این هست که ازدواج کنی و قدرت رو به همسرت بدی.... مـلکه پاسخ داد: درست هست.. بـیا و خوبی کن تا هـنوز کسی از این راز من باخبر نشده، خودت با من ازدواج کـن و تاج پادشاهی رو روی سر خودت بذار... مرد فـقیر پاسخ داد:..هــرگز... من دیگر بـختم باز شـده و روزیم روزافـزون... مگه بیکارم خـودم رو درگیر گرفتاریهای کشورداری کنم؟ ... هرچی ملکه التماس کرد به گوشش نرفت و براه خودش ادامه داد.. تا رسید به شیر وحـشی...
شیر دوباره پـرید وسط راه جـلوی مرد فـقیر و با صدایی رعد آسا فریاد کشید... چی شد آدمیزاد؟ دوای درد من رو با خـودت آوردی؟... مرد فـقیر داستان مـا که دیگر چیزی به خونه اش نـمونده بود و حسابی شاد و شنگول بود برای اینکه کمی هم به شیره فـخر بـفروشه پاسخ داد.. البته.. البته... اما بذار اول برات تـعریف کنم که داستان از چه قرار بود و ماجرای سفرش رو از سـیر تا پیاز و اینکه نهنگ چه پـیشنهادی داشته و سوار چه درخواستی کرده رو برای شـیر تـعریف کرد... بعد هم گفت: حالا هم رسیدم به تو و دوای درد تو هم این هست که یک آدم احـمق پیدا کـنی و مـغزش رو بـخوری!
هـنوز این جـمله بـطور کامل از دهان مرد طمع کار بـیرون نـیومده بود که شـیر جـستی زد روی سینه اش نشست.. مرد با تـعجب گفت.. چه میکنی؟ ماکه با هم دوست شدیم و من دوای دردت رو پیدا کردم... شـیر پاسخ داد.. هـرچی فـکر میکنم.. می بینم تا دنـیا دنیاست آدمی احـمق تر از تـو سر راه مـن سـبز نـخواهد شد... و مرد نادان رو درید و مـغـزش رو خـورد.
بالا رفـتیم ماست بود قـصه ما، راست بـود
پایین اومدیم دوغ بـود قـصه ما دروغ بـود

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر